دوست ماشین دار من(:

یک نفر را توی زندگیتان راه بدهید که  برای بودن و ماندنش نیازی نباشد دست به قد و قواره تان بزنید..
که نیازی نباشد برای راضی نگه داشتنش از رنگ مورد علاقه تا تفریحاتتان را عوض کنید و بشوید یک آدمی که هیچ وقت نبوده اید..
کسی که قیچی دست گرفته و خودش قرار است طرز فکر و عقیده جدید بدوزد و تنتان کند را راه ندهید به خلوتتان.. کسی که دنیایتان را رنگ دنیا خودش میکند و از شما چیزی میسازد که میخواهد، بعد مشغول دوست داشتن آن آدمی که خودش ساخته میشود..
یک نفر را انتخاب کنید که شما را با همین چهره و ظاهر بخواهد، با همین رنگ مو و مدل چشم معمولی، با همین لحن صحبت کردن و نوع زندگی.. یک نفر را بخواهید که شما را دوست داشته باشد.. بخاطر آنچه که هستید، نه بخاطر آنچه که دوست دارد باشید..

نویسنده : فاطمه جوادی

من اینم! دختری که خرابه ترین خرابه ها رو، خشک ترین جاده ها رو، پست و بلندترین تپه ها رو با ذوق زیر و رو می کنه. از دیدن جاهای جدید سیر نمیشه حتی اگه یه قلعه ی خرابه ی قدیمی یا یه حموم متروکه باشه. یه یخچال مرمت شده یا یه آب انبار بلااستفاده. 

منم دختری با روحی عاشق آزادی و مشتاق؛ برای کشف، سفر، تجربه..

+ دوست مذکور در دو پست قبل، دیشب گفت میای فردا بریم گردش!؟ گفتم با کمال میل^__^

گفت بریم سمت گرمسار. قبلا با خاله و پسرخاله ها تصمیم داشتیم بریم گرمسارگردی. میگن کور از خدا چی می خواد!؟ دو چشم بینا! وقتی همکار گفت بریم اون سمت، سریع جاهای دیدنیشو از اینترنت پیدا کردم. فقط یه کم می ترسیدم از این نظر که نکنه جاهایی که پیدا کردم پرت و خلوت باشه و نتونیم پیداشون کنیم یا نتونیم قشنگ بگردیمشون ولی دلو زدیم به دریا و ساعت 10 من و همکار و دختر 6 سالش تو جاده ای بودیم که به گرمسار منتهی می شد.

راه ها رو با map گوشیم پیدا می کردم.

حدود دو سه ساعت تو یه روستای قدیمی گشتیم و کلی عکس گرفتیم.

بعد رفتیم سمت تپه های مریخی:

ساعت 7 شب دوباره کویر بودیم و الان که اینا رو می نویسم هلاکم از خستگی..

× به مجمع می گم من یه دوست ماشین دار پیدا کردم، احساس می کنم دیگه نمی تونم با شما ارتباط برقرار کنم! اصن احساس می کنم نمیشناسمتون!!

لیلا می گه یکی بزنم پس کله ت یاد می گیری هرگز دوستای قدیمیتو به دوست ماشین دارت نفروشی!

بهش می گم به دوست ماشین دارم حسودی نکن!

اینجوری حرص خوردنش تکمیل میشه(:

  • میس واو

پیش به سوی..

یه تجربه جدید.. می ریم که گم و گور شویم(:

  • میس واو

از کویر آمده ام..

اهل یه شهر کویری که باشی چشمت از خاطره ریگ پره.. دنبال جایی می گردی که رنگ سبزش رنگ خاکو تو خودش حل کنه.. بین گزینه های سفر اولویت همیشه برات با جاییه که آب و هواش به خشکی و تندی کویر نباشه.. دامنش سبز باشه.. بارون داشته باشه..خلاصه هرجا که رنگ و بوی کویر رو نداشته باشه..
ولی کافیه کویر دستتو بگیره و از شهر بیاره تو آغوشش خودش.. شک نکن که عاشقش میشی.. عاشق سادگیش.. زیباییش.. ستاره بارونش..

زدیم به دل کویر.. از جاده جندق_معلمان. جاده ای که از دل خشک کویر می گذره. کویری که تا فرسنگها اثری از هیچ پوشش گیاهی ای در اون به چشم نمی خوره.
مقصد کویر مصر بود؛ جایی در جندق در اصفهان. شب ساعت 12 و نیم حرکت کردیم، صبح ساعت 7 و نیم رسیدیم به اقامتگامون که از کویر مصر یه کم فاصله داشت.



اقامتگامون در واقع یه خونه مرمت شده تو یه روستای خالی از سکنه بود. جایی که قسمت هایی از فیلم " خیلی دور، خیلی نزدیک" اونجا فیلم برداری شده بود.

صبحانه و شام روز اول

شام و ناهار منو باز بود. من و امین دو تا غذای مختلف سفارش می دادیم و با هم نصف می کردیم. ولی اصولا از هردو نوع غذا زیاد میومد و به هرکی غذای بیشتری می خواست می دادن.
چایی آویشن و زعفرون، شلغم و سیب زمینی آتیشی هم به راه بود.

روز اول بعد از صبحونه رفتیم سمت مصر.

راهنما می گفت کویر واقعی درواقع اون قسمتیه که هیچ پوشش گیاهی ای نداره. کویر مصر هم بعد از فیلم " خیلی دور، خیلی نزدیک" که اینجا فیلم برداری شده معروف شد.
یکی از هیجان انگیزترین قسمتای سفر آفرودی بود که اینجا سوار شدیم. فوق العاده بود. از این موتور کوچیکا هم که نمی دونم اسمش چیه سوار شدیم، البته استثنائا من و امین این یکیو رایگان(:

بعد از اینجا رفتیم سمت روستای 1800 ساله گرمه.
اونجا یه چشمه بود که یه سری ماهی داشت. پاتو که تو اب می ذاشتی ماهیا میومدن دور و بر پات و دهنشونو می زدن به پاهات! بهش می گفتن چشمه دکتر فیش!

مقصد بعدی دریاچه نمک بود. یه جای فوق العاده زیبا. غروب روز اول رو اینجا گذروندیم(:

روز بعد به همراه راهنما پیاده رفتیم اطراف اقامتگاه. بین راه راهنما گیاهای دارویی مختلفو با خاصیتش بهمون معرفی می کرد.
اینم یه بوته هندونه ابوجهل که خیلی تلخه و راهنما می گفت برای اونایی که دیابت دارن خیلی خوبه.

تو مسیر سنگهای معدنی مختلفی هم که به چشم راهنما می خورد بهمون نشون می داد.
موقع برگشت به سمت کویر خودمون یه سر رفتیم قلعه جندق و خونه یغما جندقی.
این عکس جندقو از بالای خونه یغما گرفتم.

اینم خونه کناری خونه یغما بود که مرمت کرده بودن و الان اقامتگاه مسافراییه که به عشق کویر می زنن به جاده.

  • میس واو

به سوی آغوشت..

دختر کویر باشی و یک شب در آغوشش نخفته باشی!!؟ روا نیست!

خاله کوچیکه زنگ زد گفت آخر هفته میای بریم " کویر مصر" !؟

گفتم دوست دارم بیام ولی تازه مشهد بودم، پولامو اونجا خرج کردم.

گفت ینی چه!؟ تو باید ترجیح بدی یه پاسپورت پر از مهر داشته باشی تا یه حساب پر پول!!!

گفتم منم اینو ترجیح می دم ولی فعلا نه اینو دارم نه اونو(:

گفت پاشو بیا 200 تومن پولی نیست|:

از طرف دیگه پنج شنبه پازل بند اینجا کنسرت گذاشتن. مریم و سمانه اینا همه بلیط گرفتن. مریم گفت تو هم بیا! داشتم سبک سنگین می کردم ببینم 50 تومن ارزششو  داره که بلیط تموم شد. دو دوتا چهارتا کردم دیدم اونا که میرن کنسرت من بشینم خونه منصفانه نیست!

خلاصه گفتم ویزای کویر مصرو برام ردیف کنن! 

با پسرخاله ها و دو تا از خاله ها و دوستاشون ان شاالله داریم با تور دو روزه می ریم دل کویر.. میلیتاری طور!

اگه عقربی چیزی نیشم نزنه بازم ازش می نویسم و عکس می ذارم.. ببینیم کویر کویر که می گن کجاست(;

× قرار بود حرکت ساعت 11 و نیم باشه. امین الان زنگ زد گفت شده ساعت 12 و ربع نیمه شب! گویا ماشین خراب شده!!! نصف شب وسط بیابون نمونیم صلوات!

  • میس واو

فوق العاده طور

سقف دهنم از داغی هات چاکلت پریشب هنوز می سوزه. یه هات چاکلت که اگه تو کویر بود عمرا نمی خوردمش ولی کنار رستوران بین راهی پریشب وقتی راننده اتوبوس همه رو موقع شام ساعت 12 نصف شب از ماشین بیرون کرد تو اون هوای سرررد خیلی چسبید.
هفته ی پیش بود فک کنم. تو ماشین بودیم تو راه برگشت از مدرسه. مریم زنگ زد 48 ام بریم مشهد میای؟
گفتم آره.
گفت جا داریم فقط باید بلیط بگیریم.
بلیط قطار رفتو تونستیم گیر بیاریم ولی برای برگشت بلیط نبود. گفتیم خب با اتوبوس بر می گردیم.
با این تصور که همه ی اتوبوسای دوربرد vip ئه اینترنتی بلیط خریدیم. قرار بود اول چهارتایی بریم ولی تا لحظه آخر 6 نفر شدیم.

بلیطو که گرفتیم زنگ زدیم جا رو قطعی کنیم. طرف زد زیرش که شما یه تاریخ دیگه گفته بودین، من برای این تاریخ به یه گروه دیگه کرایه دادم.
حالا بلیط داشتیم جا نداشتیم. در به در دنبال جا می گشتیم. از هرکی می شد پرسیدیم جایی رو نمیشناسن که اتاق خالی داشته باشه و هزینه ش زیاد نباشه.
بالاخره یه وکیل بهمون یه جا معرفی کرد. خیلی از حرم دور بود ولی از هیچی بهتر بود.
از همون شروع حرکت ماجراهای سفر شروع شد و تا لحظه آخر ادامه داشت یه جوری که توصیف " فوق العاده" واسه سفرمون کم بود.

مریم اسی اینجا عکاسه!

مریم اسی (چون تعداد مریمامون زیاده، یکیشونو با اول فامیلش صدا می کنیم) سه ساعت قبل از حرکت تصمیم گرفت بیاد. بلیط نداشت و بدون بلیط اومد!!!
سالی 20 بار می ره مشهد. هر بارم نهایت دو بار می ره حرم. یه بار می ره سلام می ده. یه بارم واسه خداحافظی می ره. بقیه شو به قول خودش نائب الزیاره دوستان تو پاساژ ماساژاست! میگه نباید زیاد مزاحم امام رضا شد! می گیم پس چرا اینقد می طلبه تو رو؟
می گه امام رضا که حاجتمونو نمی ده می گه هی بیان برن! دو هفته دیگه دوباره با خانوادش می ره.

هر بار که می خواستیم بریم حرم یا پاساژ باید تاکسی می گرفتیم. اولا میومدیم با هر ماشین گذری طی می کردیم یهو شش تایی می ریختیم تو ماشین. فرقی هم نمی کرد ماشین پراید باشه یا پژو. تو هر دو تاش جا می دادیم خودمونو!
بعد تاچ سی نصب کردم و با قیمت مناسب تر ماشین می گرفتیم.
باحال ترین قسمت سفرمون تو تاکسی ها گذشت. همین که سوار می شدیم می پرسیدیم کجا شله می دن. از 8 مورد 10 مورد می گفتن کاش 48 ام به پستم می خوردین، ما خودمون شله دادیم!

یه سریا شماره می خواستن که زنگ بزنن برامون شله بیارن! مریم اسی هم به جای اینکه شماره خودمونو بده شماره داییشو می داد می گفت شماره خودمونه!! بعد به داییش زنگ می زد می گفت طرف اس ام اس عاشقانه داد واسه ماست! برامون فوروارد کن! داییشم پایه! انگار نه انگار خودش زن و بچه داره!
یه سری هم شماره می دادن که ما زنگ بزنیم ببینن می تونن  برامون گیر بیارن یا نه!
بعد از جریان شله می پرسیدیم نزدیک ترین پاساژا به هتلمون کجاست!؟ اینم جز سوالای ثابت بود که از همه می پرسیدیم بدون اینکه منتظر جواب بمونیم.
اینقد تو تاکسی ها می خندیدیم و موجبات خنده راننده رو فراهم میاوردیم که چند مورد ازمون پول کرایه نگرفتن!

از غذامون بگم که از بس فست فود و کافی شاپ و رستوران رفتیم دیگه اخراش حوصله نداشتیم از چیزایی که سفارش می دادیم عکس بگیریم! ماشالا همه هم پایه بودن.
این شام شب اوله. نزدیک هتلمون بود با سوپ رایگان!((:

این ناهار روز دوم.

نزدیک پاساژ پروما بود. می خواستیم بریم رستوران برادران کریم ولی باید تاکسی می گرفتیم، همه هم خسته بودیم به خاطر همین رفتیم همون حوالی " ته چین طوری". قیافه هاشون قشنگ بود ولی زیاد خوشمزه نبود. اونجا فهمیدیم واقعا غذای رستورانا و فست فودای کویر یه چیز دیگه ست ^__^


شب روز دوم از خرید برگشتیم وسیله هامونو بزاریم بریم حرم. دیدیم سالن هتل خیلی شلوغه. رفتیم پرسیدیم چه خبره. گفتن یه اقایی هر سال شب شهادت امام رضا به 2000 نفر از فک و فامیل و دوست و اشناش اینجا شله می ده. همون موقع میزبان از سالن بیرون اومد و ما رو به صرف شله دعوت کرد. خیلی لاکچری! اینطوری برای اولین بار شله مشهدی رو هم امتحان کردیم. اینم عکسش:

آخرین ماجرا هم مربوط به اتوبوس بود. اومدیم ترمینال دیدیم اتوبوس vip نیست. با راننده دعوامون شد. وسط راه از سرما نمی تونستیم بخوابیم. بعد از کلی غر زدن راننده شوفاژو روشن کرد. مریم اسی کنار شوفاژ بود. نصف شب گرمش شد گفت شوفاژو خاموش کنه. خاموش کردن شوفاژ همانو تا مغز استخونمون یخ زدن همان. دیگه راننده شوفاژو روشن نمی کرد. از اون طرف مهرناز هی می گفت " اه کی گفت خاموش کنه!؟" بقیه مسافرا می گفتن دوست خودت گفت. مریم اسی هم اصن به روی خودش نمی اورد. مثه بید میلرزیدیم تا راننده کوتاه اومد و شوفاژو روشن کرد.
دقیقا 7 و 20 دقیقه صبح رسیدم کویر و 7 و 45 دقیقه مدرسه بودم!
و اینطوری این سفر خاطره انگیزو به پایان رسوندم.

البته همونجا برنامه ریزی کردیم اگه قسمت بشه سفر بعدی بریم ترکیه(:

  • میس واو

روز نهم

جدا از مراسم هیئتا و دسته که دهه اول محرم برپاست، مراسم سینه زنی و نخل گردونی اصلی تو کویر روز تاسوعا برگزار میشه. مراسم برای یه هیئت بزرگه ولی همه، روز تاسوعا اونجا جمع می شن. فقط سینه می زنن و نخل می چرخونن. ما هرسال این مراسمو شرکت می کنیم ولی امسال مادرم گفت بریم " پهنه کلا". روستای پهنه کلا 180 کیلومتری کویره. در واقع یکی از روستاهای ساری هست.
صبح گفتیم بزنیم به دل جاده، بریم پهنه کلا ببینیم مراسم اونا چه جوریه.
تقریبا ساعت یک بود که ایستادیم مسجد سر جاده نماز بخونیم. وارد مسجد که شدیم دیدیم دو تا سفره پهن کردن، یکی برای آقایون و پشت پرده واسه خانما و اهالی روستا دارن ناهار می خورن.
همین که وارد شدیم ما رو هم دعوت کردن. سفرشون بی نهایت ساده و بی ریا بود. غذاشونم خورشت انار بود. اولین بار بود می خوردیم.
رو به روی مسجد یه امامزاده بود.امامزاده حمزه رضا هولار. ناهارمونو مهمون اهالی روستای هولار شدیم به همراه نماز و زیارت.

بعد راه افتادیم به سمت پهنه کلا. به سمت تکیه از یه جایی به بعد مردم پیاده و به دنبال دسته های عزاداری راه افتاده بودن. ما هم توقف کردیم و پای پیاده با اونا همراه شدیم.

(تنها عکسی که تونستم بگیرم این عکس بود. بعدش دوباره گوشیم زد تو فاز دیوونه بازی و خاموش شد. بقیه عکسا رو از نت گرفتم.)

این تکیه پهنه کلاست. یه جایی بالای یه کوه. یه ضریح کوچیک هم داخلش بود. با هوای بسیار مطبوع و منظره فوق العاده قشنگ. مراسم عزاداری خاصی نداشتن. همون دسته های زنجیر زنی و طبل های بزرگی که روش نوشته: " برود هرکه دلش خواست شکایت بکند، شهر باید به من هیئتی عادت بکند! |: "
اینم از تاسوعای امسال ما.
+ یکی از آرزوهای خواهرم اینه بی هیچ ابزار و دوربین و موبایلی بزنه به دل جاده. بدون اینکه حتی یه عکس بگیره.
بهش می گم فکر می کنی بشه!؟
می گه نه! به هر حال وقتی برای یکبار جایی می ری دلت می خواد از اونجا عکس داشته باشی.
امروز دقیقا همین وضعو داشتم. گوشیم خاموش شده بود و من فقط چهارچشمی از دیدن همه چی در لحظه لذت می بردم، مخصوصا مسیر.


++ بعضی وقتا دلم می خواد دست یکیو بگیرم بریم تو یکی از این روستاهای کوچیک شمالی زندگی کنیم. به دور از هرکس که آشناست. اونجا با آدمای جدیدی آشنا بشیم، دوستای جدیدی پیدا کنیم و به یه سبک دیگه زندگی کنیم، هرچند برای مدت کوتاه و موقت. بعد برگردیم کویر(:

  • میس واو

به سوی فتح قلعه

***

یخ در بهشت خودم ساز!

***

دریا...

غروب

***

+ بدترین آب و هوای ممکن برای شمال بودن الانه. من موندم چطوری ملت شیک و پیک و مجلسی اینجا عکس می گیرن. به شدت احساس پلشت بودن می کنم. هرچی لباسامو عوض می کنم باز دو دقیقه دیگه خیسه. صورتمم که نگم برات! همه برنزه میشن، ما ابتدا سرخ و سپس آفتاب سوخته میشیم.

+ قرار نبود بیایم دریا، مقصد جای دیگه ایه. ولی گفتیم بعد از n سال دریا رو ندیدن حالا که تا اینجا اومدیم چشممون به جمال سبز آبیش منور شه. تو ساری مامانم از یه خانمه می پرسه دریا کدوم طرفه!؟ خانمه می گه کدوم دریا!؟
مامانم می گه یه دریای الکی! منظورشم دقیقا این بود که مهم نیست چه دریایی، فقط آب داشته باشه(:
ینی قشنگ تابلو بود از وسط کویر اومدیم!

+ تو مجمع یهویی گفتم من دارم میرم شمال. می گن هی می ری شمال چیکار کنی!؟
می گم حسم می گه نیمه گمشدم این جاست، دارم می رم دنبالش(:
ثبت بشه که بعدا بفهمی چقد خاطرت برام عزیز بود الکی مثلا!

+ من و خواهرم مجبور بودیم یه مسیر نسبتا طولانی رو تو ساحل راه بریم تا به ماشین برسیم. بهش می گم حست چیه!؟ می گه از ناتانائیل و نرمی شن های ساحل و خودم و تو و آندره ژید بدم میاد!(:

خلاصه همه چی به حال و هوای آدم وابسته ست!

***

+ اینجا، نمک آبرود. هوا فوق العاده گرم و مرطوب. مریم باید اینجا می بود تا قول می دادیم دیگه تابستون نریم شمال. 

***

انگار افتادیم تو همون جاده ی بی انتهایی که پست قبل ازش گفتم!!در امتداد دریا. هرچی می ریم نمی رسیم...

***

در همین لحظه زمانی فهمیدم اون دامن شمالی ای که دوست دارم اسمش "قاسم آبادی" ئه. یه دامنشو دیدم خوشم اومد. می خواستم بخرم مامانم گفت کجا دقیقا می خوای بپوشیش!؟

ماماناتونو با خودتون نبرید خرید، منصرفتون می کنن. البته ما کنار جاده دیدیم، چاره ای نبود!(:

***

به فومن خوش آمدیم(:..

من عاشقانه این کلوچه ها را دوست دارم❤

***

و سرانجام...

قلعه رودخان(:

خوشحالم قبل از اینکه پیر بشم اومدم اینجا رو دیدم وگرنه اصلا در توان پیری خودم نمیبینم بخوام 1000 تا پله بالا بیام و قلعه رو فتح کنم! هرچند چند تا جوون دیروز رو تو قلعه دیدیم و کلی تحسینشون کردیم.

پایین قلعه همه شیک و پیک می کردن برن بالا عکس بگیرن. می رسیدن بالا جماعتی از سر تا پا خیس از عرق با پوست سرخ و لباسای گلی ای(به کسر گاف) بیش نبودن!

قرار بود آخر هفته با تور برم قلعه رودخان که خانواده گفتن خودمون میریم. خوشحالم با تور نرفتم. واقعا اتلاف زمان و پول بود. مطمئنم هیچ کدومشون نمیومدن تا خود قلعه بریم ولی ما از اون خانوادهاشیم که یه جایی می ریم باید همه ی گوشه و کناراشو ببینیم.

تو قلعه یه قسمت شاه نشین بود. مسیرش سخت بود. خیلی کم می رفتن اون قسمت. من و خواهرم رفتیم. ایستاده بودم کنار شاه نشین به خواهرم می گفتم فک کن n سال پیش همین جایی که من ایستادم شاه ایستاده بوده. می گفت حتما اینجایی هم که من نشستم سوگولیش نشسته بوده!

قلعه رودخانو دوست داشتم. با اینکه وقتی رسیدم تو قلعه، به قول خواهرم یه جوری سرخ شده بودم که رنگ سرخی صورتم تو هیچ پالت رنگی پیدا نمی شد!

***

اینجا ماسوله

خب! سفر سه چهار روزمون به آخر رسید...

به سمت تهران، از سمت قزوین...دوباره کویر...

  • میس واو

دسته جمعی، زیارت!

هرسال میلاد امام رضا خانمای همسایه ی یه کوچه به سرپرستی یکی از خانمای فعال راهی مشهد میشن. خانم فعال مادر همون خانمیه که تو اعتکاف باهاش دوست شدم و گیر داده بود بیا بریم کیش!
مادر مریم با مهرناز چند ساله باهاشون همراه میشن. پارسال مریمم باهاشون رفت. می گفت سرخوش واسه یه دقیقه شونه. تعریف می کرد اینا اینقد شادن که انگار اومدن سفر سیاحتی زیارتی، نه زیارتی سیاحتی!
نبین میانگین سنی گروه 60 ساله، مثه دختربچه های 20 ساله ان!
امسال گفت باهامون بیا. گفتم ببینم اگه مامانم بیاد منم میام. به مامانم گفتم میای بریم؟ گفت بریم. اینطوری شد که همسفرشون شدیم.

×××××

تلویزیون قطار داره یه فیلم از لیلا حاتمی نشون می ده[سر به مهر]، پنج نفر برگشتن می گن اون توئه یا تو اونی!!؟

 می گم اون منه! حال کنین چه افتخاری بهتون دادم، کم آدمی نیستما((:

×××××

امشب اولین زیارتمونو کردیم و اولین دیدارمون با خانوم فاف در مشهد الرضا به وقوع پیوست. باهم باب الجواد قرار گذاشتیم تا وقتی که او می خواد بره خونه و ما داریم میریم حرم همدیگه رو ببینیم، دقیقا اینجا:

دیگه از قشنگیای صحن و سرا نگم که همه جا چقد گلبارونه.

امشب یه قسمت از حرم چند تا استاد خانم و آقای خطاط نشسته بودن و برای زائرا رو ورقای گلاسه شعر و جمله های مرتبط با امام رضا رو به انتخاب خودشون می نوشتن.

اتفاقی از جلوشون رد شدیم. تقریبا آخرای کارشون بود ولی به هر صورتی بود قسمت شد در آخرین لحظات از یادگاریشون بهره مند شیم.
نوبت من که شد اینقد هی به اونایی که اطراف میز بودن تذکر می دادم که میزو تکون ندن خانمه گفت کاش از اول میومدی! تازه گفتم برام دو رنگ بنویسه(: خلاصه این الان خیلی سفارشیه!

×××××

خب! امشب شب تولد آقا بود. از ساعت 6 سه تایی رفتیم حرم. قرار بود 5 بریم گلریزون که مهرناز پیچوند. از تهران با خانم فاف قرار  گذاشته بودیم پیتزایی رو که نشد اونجا بخوریم مشهد بزنیم به رگ. ولی برنامه ها اینقد فشرده شد و اینقد این روزا اینجا شلوغ بود که بازم نشد ولی دوباره امروز محل قرار دیشب همدیگه رو دیدیم.


یکی از اعضای مجمع هم که پایه ثابت همه خاطره هامه و دورا دور خانم فاف باهاش آشنا بود امروز براش واقعی شد(:
بعد از زیارت مهرناز یه تز عکاسی داد که تا رفتیم چند تا از اون عکسا بگیریم هرچی ثواب زیارت داشتیم کباب شد!! خدایا توبه!


ساعت ده رسیدیم خونه. هنوز شام تموم نشده یه تولد مفصل برای آقا گرفتیم که ایشالا خدا قبول کنه ولی بازم توبه!(:


از همه چی بگذریم دلم می خواست این بار با هربار فرق می کردم. دلم می خواست به اون خانم خطات بگم برام با قلم درشت بنویسه: " آمده ام شاه، پناهم می دی!؟ "


 

×××××

یه شب شاممونو بردیم پارک ملت.
مهرناز گفت بیا بریم ترن هوایی. بلیط گرفتیم رفتیم تو صف ایستادیم. هرچی به نوبتمون نزدیکتر می شدیم ترس من بیشتر می شد. نوبتمون که شد گفتم من نمیام.
بردم بلیطو پس دادم.
مریم و یه سری دیگه از دوستان گفتن بیایم بریم تونل وحشت. گفتم ترن جلو چشمم بود می دیدم چقد هیجانش زیاده ولی تونل وحشت تا واردش نشی مشخص نمیشه. با این استدلالا خودمو قانع کردم که باهاشون برم. همین وارد تونل شدیم و طرف درو بست و تاریک شد گفتم من می خوام برم بیرون. دستمو کشیدن گفتن بیا بریم ما باهاتیم. همین که لامپو خاموش کرد یهو نور انداخت گوشه اتاق، یه نفر با ماسک اسکلت نشسته بود. اینو که دیدم کمر یکی از همراه ها رو گرفتم، چشمامو بستم تا آخر باز نکردم!!
یه ابرو ریزی راه انداختم، اومدم بیرون همه بهم می گفتن دلاور!(:
گفتم دیگه عمرا پامو تو شهر بازی نمی ذارم!
بعد از این ماجرا اون خانمی که کمرشو گرفته بودم هر بار منو می دیدیم نیشخند می زد ، می گفت عاشقتم نترس!!
خوبه از اول خودم اعلام کرده بودم از این چیزا می ترسم، البته نه که بترسم، چندشم میشه(:

قرار بود یه روزم بریم موج های خروشان که خدا رو شکر وقت نشد.

با قطار پردیس یک نصف شب برگشتیم کویر. بماند که تا ساعت سه نصف شب بیدار بودیم ولی به مچاله ترین شکل ممکن خوابیدیم یه جوری که صبح کمرمون راست نمی شد!

اینم آخرین سلفی این سفر، موقع خواب تو قطار!

در کل سفر جالبی بود. اولین بار بود با یه گروه اینجوری می رفتیم سفر.

  • میس واو

با من همراه شو 2 ...

خب در ادامه دو پست قبل یه کم در مورد طبیعت سمنان بگم. سمنان از نظر وسعت، استان بزرگی محسوب میشه ولی بخش اعظم اون کویر غیر مسکونیه. در واقع سمنان از شمال در قسمت کوهپایه های جنوبی رشته کوه البرز قرار گرفته و از جنوب به  دشت کویر ختم میشه.
بیشتر جمعیت در نیمه شمالی زندگی می کنن و قسمت جنوبی رسما خالی از سکنه ست.
محصور شدن بین کوه و کویر باعث شده سمنان شهر کویر، جنگل و آسمون بشه.

تنوع آب و هوایی در فاصله های نسبتا کوتاه از زمین تا آسمونه.
" شهمیرزاد " که تو وبلاگم ازش با عنوان "بهشت کویر" می نویسم تقریبا در بیست کیلومتری شمال شهر من قرار گرفته ولی اختلاف ارتفاع از سطح دریا بین اونا اینقدر زیاده که زمستونا که ما اینجا فقط از سوز و سرمای استخون سوز گله می کنیم اونجا برف میاد و تابستونا که ما جهنم واقعی رو تجربه می کنیم اونجا هوای فوق العاده مطبوع و دلچسبی داره. همینه که تا حوصلمون سر می ره سر اسبمونو کج می کنیم می ریم سمت بهشت!

البته شهمیرزاد هم به دست نااهلان افتاد. آدمایی که به خاطر منافع خودشون افتادن به جون کوه و درختای اونجا،  کندنشون و جای اونا آپارتمان و خونه کاشتن. برای همین الان مجبوریم برای عوض شدن آب و هوا خیلی بالاتر از شهمیرزاد بریم. یه جایی نزدیکای کیاسر.

یه کم بالاتر از شهمیرزاد یه روستا هست که نرسیده بهش یه تنگه بین دو تا کوه داره.

نرسیده به روستا یه چشمه ی کوچیک داره که محلی ها می گن اگه اب چشمه رو سر چشمه بخوری سنگ کلیه رو از بین می بره.

البته این اعتقاد در مورد این چشمه فراگیر تر از محدوده روستاست و تقریبا همه در مورد آب این چشمه همینو می گن. چقد صحت داشته باشه الله اعلم.

امروز رفتیم به کشف اینجا. حالا بابام راه می ره می گه داره صدای شکستن سنگ کلیه های نداشتشو می شنوه(:

#خرند

  • میس واو

با من همراه شو...

شهرداری با همکاری میراث فرهنگی امسال یه کار خوب و جالب انجام دادن، اونم اینکه نزدبک پارک محل اسکان مسافرای نوروزی از اول تا 13 فروردین، صبح و عصر یه اتوبوس گردشگری رایگان گذاشتن.
مسافرایی که اونجا توقف می کنن برای استراحت می تونن تو دو سه ساعت چند تا از جاهای دیدنی کویر رو هم ببینن.
به فامیل گفتم چون احتمالا برای مسافرا تور لیدر می ذارن بیاین ماهم یه بار بریم، ببینیم کجا داریم زندگی می کنیم!
فقط دخترخاله و همسرش اعلام امادگی کردن. قرار شد امروز عصر بریم. درسته اطلاعات تور لیدر خیلی ناقص بود و به دلیل فشرده بودن برنامه وقت نشد همه جا بریم ولی بروشورایی که دادن به اضافه اطلاعات آقایی که همرامون بود ارزش دو ساعت وقتی رو که گذاشتیم داشت.
خب بریم که داشته باشیم چند تا عکس و اطلاعات تاریخی کوتاه در مورد هرکدوم.

  • میس واو

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan