دیوونه بازی هاشD:

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • میس واو

سی سالگی

دروغ چرا!؟ وقتی بیست سالم بود هیچ وقت زندگیمو برای ده سال آینده اینجوری تصور نمی کردم. امروز که سمانه ازم خواست برای تولد سی سالگیش یه متن بنویسم ازش پرسیدم سی سالگی به همون ترسناکیه که می گن!؟
گفت اسمش ترسناکه.
ازم خواست یه متن براش بنویسم که براش موندگار بشه. گفت فقط یکبار سی سالش میشه و این براش خیلی مهمه!!

  • میس واو

قوی باش، مثل ترس! (3)

اندر احوالات راننده شدن من!

ترسی که من برای مواجه شدن با اون خودمو آماده کردم رانندگی بود. اینکه من از رانندگی می ترسیدمو همه می دونستن جز خواجه حافظ شیرازی که اونم این اواخر فهمیده بود!
داستان یکی از شوماخر بازیامم قبلا اینجا[فاخته-شوماخر/http://shaatoot.blog.ir/1393/10/02] نوشتم. پستی که واسه سه سال پیشه و همراه های قدیمیم در جریانش هستن.

وقتی تصمیم گرفتم این چالشو انجام بدم با اینکه عزممو جزم کرده بودم یه ترس بزرگمو انتخاب کنم ولی بازم دلم می خواست اون ترس کوچیکتر از رانندگی باشه. عقلم می گفت با خودت روراست باش. دلم می گفت نمی تونی و من مونده بودم چیکار کنم.
تصمیم گرفتم چند جلسه برای یادآوری و اینکه ترسم بریزه برم تعلیم تو شهر. ولی به چند دلیل منصرف شدم. اول اینکه متوجه شدم برای تعلیم تو شهر اجازه ندارن تو میدونای شلوغ ببرن. دوم اینکه با خودم حساب کرده بودم حداقل ده جلسه باید برم تا راه بیفتم. سوم اینکه متوجه شدم تعلیمی که قبلا نهایت ساعتی 12 تومن بود شده ساعتی 30 تومن! دلیل سوم کافی بود که بیخیال تعلیم بشم.
شاید به نظر خنده دار بیاد ولی شروع کردم به خوندن قواعد و قوانین رانندگی تو اینترنت. به این شکل:


چیزایی که واسه خیلیا مسخره میاد برای من معضل بود.
بعد از تمرین تئوری رانندگی، از مادرم خواستم بریم یه محله خلوت تا چیزایی رو که خونده بودم اجرا کنم. بهش نگفتم تو اینترنت تمرین کردم، فقط گفتم می خوام چیزی که همیشه می گفت نباشم، " اینکه با این درجه از ترسم هیچ وقت راننده نمیشم."
کمتر از دو ساعت تو اون محله خلوت تمرین کردم و به خواسته مادرم مسیر برگشت به خونمونو که تو یه محله شلوغه من رانندگی کردم.
من راغب بودم کاری رو که شروع کردم به بهترین شکل به سرانجام برسونم ولی مشکلاتی این وسط وجود داشت که سرعتمو کند می کرد:

اول اینکه رسیدن به هدفم گره خورده بود به آدما! مجبور بودم اوایلش با پدر یا مادرم برم و این موضوع کارو برام سخت می کرد، چون اونا ناخودآگاه منو با خودشون مقایسه می کنن و پایان کار خودشونو با شروع کار من در یک سطح قرار می دن و این باعث میشه زیاد بهم ایراد بگیرن و دلسردم کنن.

دوم اینکه ماشین نوئه و واسه من نیست. یادمه اطرافیانم اوایل با ماشینای قدیمی تر رانندگیو شروع کردن و هر کدوم بارها زدن به اینور و اونور و هنوز بعد از سالها مهارت کافی رو ندارن ولی از من توقع دارن حرفه ای رانندگی کنم در حالیکه تا الان کلا سه چهار ساعتم رانندگی نکردم. همین نو بودن ماشین خودش یه عامله بزرگه که من تازه کار دست و دلم بلرزه که نکنه بزنم به جایی که البته برای شروع زدم|: اهل فن قطعا تو دو پست قبل فهمیدن اون عکس چیه!!!

سوم اینکه گویا رعایت قوانین ینی نابلد بودن. انگار هرچی کمتر قوانینو رعایت کنی واردتری و من هنوز به این سطح از مهارت نرسیدم. برای مثال یه جاهایی راهنما می زنم بابام با یه نگاه عاقل اندر سفیه نگام می کنه که تو دلم به مخترع راهنما فحش می دم.

چهارم اینکه مادر و پدرم تا تو خونه نشستن و خیالشون راحته می گن اصلا توجه نکن پشت سرت چه خبره، اگه بخوای به بوق این و اون یا رفتاراشون توجه کنی و دست و پاتو گم کنی هیچ وقت راننده نمیشی. ولی وقتی کنارم تو ماشین نشستن موقع سبقت گرفتنام این مامانمه

موقع رسیدن به بریدگی ها این بابامه

یه جاهایی هم که یه کم آهسته تر می رم می گن تند برو الان ترافیک درست می کنی! با این شرایط توقع دارن من راننده شم |:


ولی با همه ی این توصیفات و دلسرد کردن ها و حرف شنیدن ها، حداقلش اینه که دیگه بهم نمی گن ترسو، در حدی که حالا من اینقد ریلکس برخورد می کنم که اونا می ترسن. کی فکرشو می کرد منی که تو دو کیلومتریم یه آدم می دیدم می زدم کنار تا رد شه، بعد راه می افتادم، حالا می رم تو جون طرف می گم چیزی بشه تقصیر خودشه، حق تقدم با منه!!
می دونم که تا یه ماشین واسه خودم نداشته باشم نمی ذارن درست راننده بشم ولی حالا می دونن اگه بخوام کاری رو انجام بدم، انجام می دم و تمایل نداشتنم به انجام کاری دلیل بر ترس یا ناتوانیم در انجام اون کار نیست.

+ یادم نیست کی (ki) و کی (key) اینو گفت که: خواسته های آدما مثه آپارتمانه، کف خواسته های یکی، سقف خواسته های یکی دیگه ست..

بهتره خواسته ها، آرزوها و دغدغه هامونو باهم مقایسه نکنیم..

  • میس واو

عزیزترین خواهر دی ماهی❤❤❤

یک. اون روزا که تازه داشتیم یاد می گرفتیم چطوری حروفو کنار هم بذاریم تا کلمه بسازیم و با کلمه ها دنیا رو روی کاغذ بیاریم، همون روزا وقتی به " خواهر" رسیدیم بهمون یاد دادن که " خواهر" استثناست. اونجوری که نوشته میشه خونده نمیشه..

" خواهر" نوشته میشه، دوست، همراز، همراه، عشق خونده میشه.

دو. فکرشم نمی کرد دارم می رم سورپرایزش کنم. به بهونه ی بردن وسایلش رفتم و..

سه. هماهنگی های لازم با خانوم فاف انجام شد. پیدا کردن یه شیرینی فروشی توپ. قصابی خوب. فست فود ردیف. کافی شاپ عالی!
حتی زحمت برنامه ریزی رو کمپلت به عهده خودش گذاشتم! گفتم خودت برنامه ریزی کن، من اجراش می کنم(:

چهار. نه و نیم سر قرار. من و خانوم فاف و کیک و یه دسته گل نرگس از طرف او ❤ با بادکنکای هلیومی که کلی ماجرا داشت..

پنج. کیک و شمع و آینه، روبه روی در اتاق برای شروع سورپرایز!

شش. با هرچی آرزوی خوبه..

هفت. ناهار بعد از کلی پیاده روی، عطاویچ..با خانوم فاف..

هشت. عصرونه تو یه کافه باحال ( کافه سارا) با نرگس بعد از چند سال..

نه. پایان ماموریت و برگشتن به کویر..

  • میس واو

اندر احوالات بله گفتن!

راهنمایی یه معلم ادبیات داشتم که رگه هایی از خودشیفتگی در وجودش مشهود بود. اونموقع تازه کامپیوتر وارد ایران شده بود و خانواده های معدودی کامپیوتر داشتن. بیشتر جنبه تجملی داشت. در این حد که تو هر خانواده فقط یکی دو نفر می دونستن کامپیوترو باید شات دان کرد تا خاموش بشه، بقیه افراد خانواده مستقیم از برق می کشیدنش!!
حالا نه این که من واسه عهد دقیانوس باشم، نه! تکنولوژی زود پیشرفت می کنه، ولی همینقدر بگم که من واسه دوره ایم که در اون فلاپی یه تکنولوژی خفن محسوب می شد!
القصه، تو مدرسه ما یکی از بچه ها نسبتا بهتر از بقیه با کامپیوتر آشنایی داشت. هر وقت کامپیوتر دفتر مدرسه خراب می شد می فرستادن دنبال او.
او هم یه ناز و کرشمه ای می کرد و یه ایشی می گفت و می رفت ببینه چی شده.
یه بار زنگ همین معلم ادبیات خواستنش بره ببینه کامپیوتر چشه.
وقتی رفت، معلم ادبیاتمون گفت هر وقت کسی ازتون کاری یا چیزی خواست فک کنین زیر گلوتون یه خنجر گذاشتن که اگه بگین آره فرو می ره تو گلوتون!! ببینین اون کار یا اون شخص ارزش اینو داره که به خاطرش بگین آره.
الان می فهمم چه پند خوبی می داد. الان که حسابی از کت و کول افتادم و چشام دو دو می زنه!
دوست دکترم یه روز زنگ زد گفت یکیو می خوام که فتوشاپ بلد باشه و بتونم بهش اعتماد کنم. گفت قبلا گفته بودی فتوشاپ بلدی، می تونی کمکم کنی!؟
پرسیدم واسه چه کاری می خواد!؟
بعد از یه توضیح کلی، گفتم باشه کمکت می کنم.
بعدا کاشف به عمل اومد کارش با فتوشاپ حل نمیشه، باید با ایلاستریتور انجامش بدم. یه روزه ایلاستریتور رو تا حدی که بتونم کارمو راه بندازم یاد گرفتم.
چند روز پیش یه طرح خیلی سختو فرستاد گفت برام بزن لطفا!
بعله دیگه خودتون نتیجه بگیرید به غلط کردن افتادم. از بس اشکالات ریز ریز گرفت و هی براش درست کردم فرستادم، باز اشکال گرفت، باز...
اونموقع که بهش گفتم " اره می تونم کمکت کنم" باید اون خنجر فرضی رو فرو می کردن تو حلقم که جان به جان آفرین تسلیم کنم و دیگه از این اشتباهات مرتکب نشم!

  • میس واو

استوری نویسون

دیشب بعد از اینکه رفتیم بیرون این استوری رو گذاشتم:

رسما گند زدم با این استوری نوشتنم. همه فک کردن در شرف ازدواجم. تا همین الان دارم به پیاماشون جواب می دم چه اتفاااقی!؟ 

فک کن آخرین بار با طرف یه سال پیش سلام علیک داشتم، الان اومده می پرسه چه اتفاقی. 

قسمت بد قضیه اینه که همه اینایی که پرسیدن دوست و اطرافیان بودن، فامیل فقط اومد دید رفت. الان می رن هزار حدس و گمان برای اتفاق خوب می زنن، دیگه هیچی!

آقا پرسیدن عیب نیست یک کلاغ چهل کلاغ کردن عیبه.

آخه یکی ازدواج کنه میاد عکس می ذاره یه اتفاق خیلی خیلی خوب!؟

حالا چطوری درستش کنم نمی دونم. در واقع این اتفاق خوب مامان شدن یکی از دوستانه که هنوز جز ما 4 تا و مامان و باباش کسی خبر نداره، حتی خواهرش! اتفاقا خواهرشم اومد پیام داد " نمی دونم چه اتفاقیه ولی هرچی هست مبارکه" 

الان برم بگم داری خاله میشی!؟ بد نیست یهویی!؟

اه با این کارام|:

  • میس واو

اندر احوالات خواهر

خواهرم که تهران دانشگاه قبول شد مادرم گفت تو با این وضع غذا خوردنت بری اونجا اسکلتتو برامون میارن! نهایتا خودش ترجیح داد رشته ای رو که دوست داره اینجا بخونه تا بره عمرانی رو که دوست نداره اونجا.
حالا الان که یه مدته تهرانه میبینم مامانم پشت خشت خامو می دیده(:

+ امروز بالاخره برای اولین بار تو زندگیش رفته خرید سیب زمینی، پیاز!

  • میس واو

استیکر بازی

خواهر برای چند صباحی رفته پایتخت. شبا که بیکاره همه موبایل بدست باهاش چت می کنیم! البته جدا از روزی پونصد باری که مادر بهش زنگ می زنه که غذا خوردی!؟ کلاس رفتی!؟ گروهبندی شدین!؟ خوابگاه راحته!؟ پول نمی خوای!؟ 
چت کردنمونم به این شکله که من کنار مادر نشستم و دارم با خواهر چت می کنم و سرمو که می چرخونم می بینم مادر تو صفحه خواهر منتظره تا تیک پیامش دوتایی بشه((:
خلاصه بساطیه. از یه طرف مادر تذکرات ایمنی رو می ده، از طرف دیگه من بهش میگم ریلکس باش! 
گویا مادر چند بار بهش گفته می خوای تاکسی بگیری یا جایی بری از اسنپ استفاده کن.( بر روح پسرخاله صلوات که اسنپو با مادر و مادرو با اسنپ آشنا کرده!!)
دیشب خواهر در جواب تذکرات مداوم مادر برای استفاده از اسنپ براش زده بوده:
باشه!
به همراه این استیکر:

مادر اومده می گه: این ینی چه!؟ منظورش چیه!؟
می گم هیچی، استیکر معماریه! به زبون بی زبونی می گه چشششم!

دو دقیقه بعد دیدم مادر براش فرستاده: 

|:

بعد من سوال تکراری مادر که "چیزی احتیاج نداری؟" رو به حساب اینکه جوابش "نه چیزی لازم ندارمه" ازش پرسیدم.

هفت، هشتا فایل سنگین فرستاده می گه دانلود کن بریز تو فلش داری میای تهران برام بیار.

|:

ینی خودشم نیست روح حجم اینترنت خورش هست!

+ بعدنوشت:

نمونه ای از پیام ارسالی مادر به خواهر که خواهر فرستاده برام((:

اصن من عاشق تایپ کردن مادرم(: تو گروه خانوادگی بعد از بیست دقیقه MaMaN is typing... یه جمله سه کلمه ای می زنه که تو هر کلمه چهار تا حرفش غلطه!!

بعد من باید بیام پایین جملش، تصحیح کنم بگم منظور مامانم این جمله بود(:

+ ماشاء الله لا حول و لا قوه الا بالله

  • میس واو

اندر احوالات انتخابات

تو خونه ما دو کاندیدا مطرح ترن. یکی اونی که من می خوام بهش رای بدم، یه نفر اونی که بقیه می خوان بهش رای بدن به اضافه رای سفید!
من واسه کاندیدای خودم می رم بالای منبر،تبلیغ می کنم و دلایل رای دادن بهشو لیست می کنم، بقیه هم می گن باشه تو خوبی و کاندیدا جونت((:
ولی در کل شور و شوق انتخاباتی خاصی تو خونمون حاکم نیست و روی هیچکدوم از کاندیده ها تعصبی وجود نداره.
هیچ کدوم از برنامه های تلویزیونی و رادیویی کاندیده ها رو دنبال نکردیم و فقط مناظره ها رو دیدیم.
بعد از مناظره دیروز مادرم می گه همه سر یه سفره نشستن و هر چهار سال یه بار پته همدیگه رو می ریزن رو آب.
می گم در این که بخور بخوره و هرکی دستش برسه یه چیزی از این سفره بر می داره شکی نیست، باید ببینی کی کمتر چپاول می کنه. انتخاب بین این دو تاست.
بعد لیست اموال یکی از کاندیده ها رو که خودش منتشر کرده براش می خونم می گم برید خوشحال باشید با 30 سال معلمی وضعتون از این آقا که همیشه جز مقامات بالا بوده بهتره!!! بعد بازم بگید به وضعیتتون توجه نمیشه و ...
بعدم اضافه می کنم با این تفاصیل فکر کنین خودتون اگه تو جایگاهی بودید که فرصت سو استفاده داشتید این کارو می کردید؟
با شک می گه نمی دونم. واقعا شاید هرکسی تو شرایط اینا بود همین کارا رو کم یا زیاد می کرد. حتی تو رده های پایین تر. پول و قدرت چشم خیلی ها رو نسبت به خیلی چیزا می بنده.
خودمم شاید الان بگم اگر جایگاه و موقعیتی داشتم هرگز از اون سو استفاده نمی کردم ولی بازم شک دارم وقتی تو گود قرار بگیرم چه نمایشی رو به اجرا می ذارم ولی مطمئنم پدرم هیچ وقت این کارو نمی کرد، همونطور که چند سال رئیس یک اداره بود و کوچکترین سواستفاده ای از موقعیتش نکرد و خیلی بیشتر از چیزی که وظیفش بود خدمت کرد.

امروز، همین چیزا دارایی پدرمه، بعد از سی سال خدمت صادقانه.

  • میس واو

من وقتی 4،5 ساله بودم...(:

برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • میس واو

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan