چهل تیکه دوز می شویم...!

+ گفته بودم تو عتکاف یه دوست جدید پیدا کردم!؟
آره گفته بودم.
ولی نگفته بودم اونجا یه خانمی دامن چین دار پاش بود. دوست جدیدم گفت از این دامنا دوست دارم.
گفتم دوختن این دامن کاری نداره، پارسال تابستون یکی واسه خودم دوختم.
امروز عصر زنگ زد گفت شب بیام دنبالت بریم پارچه بخریم از اون دامن چین دارا یادم بدی!؟
یه صدای درونی بهم ندا داد " اگه حرف نزنی نمی گن لالی"، اونو خودم از تو اینترنت یاد گرفته بودم. حتی نمی دونستم چطوری باید حساب کنم چقدر پارچه لازمه. ولی چون یه مدته تو فکر دوختن یه چهل تیکه بودم گفتم میرم برای خودمم پارچه می خرم.

رفتیم، اونا چیزی باب میلشون پیدا نکردن ولی من دو تا پارچه خوشگل خریدم!

آخری می گفتن خوب بود اومدی وگرنه کارت عقب می افتاد!

اینم پارچه هایی که برای چهل تیکه خریدم ولی اوردم خونه دیدم فقط به درد یه مانتو خنک تابستونی یا پیرهن می خورن(:

فروشنده پرسید پارچه ها رو واسه چکاری می خوای!؟ گفتم می خوام اگه شد چهل تیکه بدوزم. گفت بلدی!؟ گفتم نه ولی می خوام از اینترنت یاد بگیرم. 

گفت کارت که تموم شد بیار ببینم اگه خوب بود برات مشتری می فرستم!! 

جرقه یه کاری رو تو ذهنم زد، اگه شدنی باشه جماعتی از بی کاری در میان. باید بیشتر بهش فکر کنم.

++ نمی دونم کار درستیه یا نه ولی پولی رو که می خوام صدقه بدم می ذارم کنار و هروقت بچه های کار ازم می خوان چیزی ازشون بخرم اون پولو می دم به اونا. اونا هم چیزایی رو که بهش احتیاج ندارم می فروشن به من.

گاهی هم اونو مستقیم می دم به اونایی که سر راهمو می گیرن و ازم پول می خوان.
خلاصه تو صندوق صدقه نمی ندازم که البته نتیجش میشه این:

تازه چندتاشو دادم به این و اون.

+++ می گفت همسرمو خدا روز تولدم بهم هدیه داد! با خودم گفتم هندی بازی طور! ولی بزار اعتراف کنم الان که یاد حرفش افتادم دلم خواست بین همه کادوهایی که پس و پیش واسه روز تولدم گرفتم " اونی که باید باشه ولی نیست" می بود؛ دله دیگه! گاهی دلش هندی بازی می خواد! نیستی ولی خب! یه روزی باید جبران همه ی نبودناتو بکنی!😈

  • میس واو

تولدی دیگر

روزها می گذرد و سالها بعد شاید اگر روزی فراموشی و روزمرگی ها مجالم داد به یاد بیاورم لحظه هایی را که باهم و در کنار هم می ساختیم. لحظه هایی که جوانی و بعدها بزرگسالی نام گرفت و ما هنوز کنار هم کودکانه سپریشان می کردیم! لحظه های ناب فراموش نشدنی...
واقعا مگر می شود فراموش کرد روزهایی را که نمی گذاشتیم ساده بگذرند. لحظه هایی که تنهایی چنگ می انداخت بیخ گلویمان و ناگهان کسی چون سیمرغ ظاهر می شد که "هی! بگو برای پاک کردن رنگ تنهاییت کی کجا باشم!؟"
در کنار روزهایی که آنقدر درگیر دغدغه هایمان می شدیم که یادمان می رفت دوستی، کنارمان غمگین در سکوت فرو رفته است و با افکار و لحظه هایش می جنگد و ما چندیست صدایش را نشنیده ایم، با او نخندیده ایم و دنیا و ناز و ادایش را به سخره نگرفته ایم. آنگاه قرار و مدارمان را ردیف می کردیم برای دیداری دوباره در کافه ای کوچک گوشه ای از کویر و ساعتی برای بلند بلند حرف زدن، خندیدن، از نو کودک شدن!
مگر می شود این روزها و آدمهایش را فراموش کرد و از آنها خاطره ای برای روزهای تنهایی و سکوت گلچین نکرد.
نه نمی شود! یعنی کاش نشود روزهای باهم بودنمان بگذرد و هرکسی که می رود دیگر بر نگردد. کاش نشود...
+ پیشواز تولدی دیگر!

سمانه

خواهر- من

عکاس: لیلون

++ می رویم که یک سال بزرگتر شویم(:

+++ متولد اولین روز آخرین ماه اولین فصل سال!
  • میس واو

ز غوغای جهان فارغ...

کارنت مود

ساعت تقریبا یه ربع به هشته. اومدم تو تراس خوابیدم و زاویه دیدم دقیقا تصویر بالاست. گوشی کنار دستمه. با صدای آهنگ های حامد همایون که سکوت رو می شکنه.

می روم از پس این قصه به جایی برسم/ یا به هر آدمک بی سر و پایی برسم

می روم بلکه مرا این سفر آرام کند/ غم دل کندن من قلب تو را رام کند

گاهی گوشی رو برمی دارم، ایمیلمو چک می کنم ببینم جوابمو داده یا نه! وقتی می بینم ایمیل جدیدی ندارم، بی هوا تلگرامو باز می کنم. هنوز تو گروه بحثه که کی بیشتر خورده و کی بیشتر برده! هنوز می خوان همدیگه رو قانع کنن که کاندیدای منتخب خودشون امامزاده ست! دو نفر دیگه لفت بدن فقط من می مونم!!

هیچ وقت سیاست برام جذاب نبوده، شاید چون جز قشری از جامعه هستم که هرکی بیاد اوضاع اون گروه تغییر ملموسی نمی کنه! یا شاید چون فکر می کنم بحث کردن با دیگران در مورد سیاست جز بی نتیجه ترین بحثاست. چت با همه اونایی که می خواستن قانعم کنن به کاندیدای مورد نظر اونا رای بدم از یه جایی به بعد رها شده، از همونجایی که من فقط پیاما رو خوندم ولی دیگه جواب ندادم. ینی میاد یه روزی که دنیا از هر غوغا و هیاهویی فارغ باشه!؟

تو مثه من رویاتو می بافی/ با دست من موهاتو می بافی

خورشیدو با چشمات روشن کن/ یکبار ماهو قسمت من کن

  • میس واو

رای می دهم!

× ساعت 17 

صفحه رای شناسنامم: 

هی می خوام برم ادای دین کنم ولی بیرون خیلی گرمه/:

خوابیدم شناسناممو ورق می زدم، یهو دیدم عه شناسنامه منم از این صفحه ها داره((:

شناسنامه نیست که، دفتر نقاشیه!^__<

×ساعت 18:30

همینه دیگه! رای ندید نمی دونید صفحه مهرهای ضروری با صفحه انتخابات فرق می کنه!!!(;

  • میس واو

روا داری که من غمگین نشینم!؟

شاد بودن از آن مقوله هایی ست که آدم به تنهایی از پس اش بر نمی آید.
باید کسی یا کسانی باشند که تو را از حصار فکر و شکنجه ی بیخودی و باخودی بیرون بکشند و پرتابت کنند به دنیای رهایی و بیخیالی، و در تو انگیزه ایجاد کنند.
چیزی شبیه به دوست داشتن است.
باید کسی از آن ته ته های وجودت بیرون بکشدش.
من هرگز نمی توانم عاشق یک تکه سنگ باشم، اما بارها با یک گلبرگ شقایق حرف ها گفته ام.
برای شاد بودن "حتما" باید کسی باشد تا احساست را قلقلک دهد.
شیما سبحانی_ من از چهل سالگی می ترسم
  • میس واو

Mission failed

می فرماد: اگه خدا با ماست پس کی با اوناست!؟
همه ی نقشه های پلیدانم کنسل شد. سر صبح مدیر زنگ زد گفت من جلسه دارم معلوم نیست کی بیام حواست به مدرسه و بچه ها باشه.
طبق یه بررسی آنی نتیجه گرفتم بردن گلدون به اون بزرگی و به سختی ریسکه. اینهمه ببرم، جلسه طول بکشه مدیر نیاد سنگ رو یخ میشیم.
تصمیم گرفتم نبرم و معلمای فردا ببرن بهش بدن.
همه تصمیمات زندگیم همینجوری پیش می ره|:
الان حق دارم از دنده چپ بلند شده باشم!؟/:   

  • میس واو

یک من پلید...!

قرار شد هم به مناسبت روز معلم، هم به پاس زحمت، گذشت، صبوری و مهربونی های مدیر نجیبمون یه هدیه و یه گلدون بخریم و روز آخر ینی چهارشنبه بدیم بهش و البته قرار شد این اهدا دقیقا در " ملاعام" و جلو مدیر اون مدرسه باشه!!اعتراف می کنم این پیشنهاد پلیدانه از طرف من بود😈

گفتم گلدونو من می خرم. امروز رفتم باغ گل کویر. پر از گلای قشنگ و پر از زندگی بود.

این همه خوشگلی یه جا...

با توجه به پولی که برای گلدون کنار گذاشته بودیم بزرگترین گلدونی رو که می شد خریدم تا قشنگ چشمگیر باشه.

الان همکارا گفتن بهتره فردا خودم هدیه و گلدونو از طرف همه تقدیم کنم به مدیر. معلومه چه افکار پلیدانه ای تو سرم در حال پروازه!؟((: 

  • میس واو

سبزطور

امتحان میان ترم.همین الان یهویی! در حال نگاه کردن مثه عقاب به بچه ها؛زیرچشمی. البته نمی خوام نمرشو تاثیر بدم، صرفا جهت دادن نمونه سواله ولی خودشون که نمی دونن😈

+ بهار میاد و من دوباره سبز میشوم! ناگفته نمونه تا دیروز آبی بودم(;

  • میس واو

بساطی بودا!

این هفته آخرین هفته ایه که باید برم مدرسه " ع" . همون مدرسه ای که خیلی جدی و رسمی برخورد می کردم.
 خوشبختانه هیچ امتحانی نیفتاده روزای یکشنبه، سه شنبه که من این مدرسه ام، به خاطر همین سه شنبه که بیاد دیگه تا 20 خرداد ماه نمیام مگه برای دادن لیستا و گرفتن ورقه های امتحان برای تصحیح. حتی روزایی که بچه ها امتحان درس منو دارن مراقب نیستم( چون روز کاریم تو یه مدرسه دیگه ست) و تلفنی رفع اشکال می کنم.
روزای این مدرسه از روز اول پر از ماجراهای فرساینده و مزخرف بود.
مدیر مرد امسال بازنشسته شد و یه مدیر خانم به جاش اومد؛ یکی که کنار اومدن باهاش کار هرکسی یا بهتر بگم هیچ کس نبود. یه آدم سلطه گر و نانجیب.
از روز اول که به خاطر قبول نکردن مسئولیت بچه های راهنمایی توسط این خانم مگر با ابلاغ جدا، من شدم نماینده اداره تو مدرسه تا روزای بعد که اداره  از لج این خانم ابلاغ مدیریت راهنمایی رو برای معاون این خانم زد و معاونو ازش گرفت و باعث شد این خانم بشه شبیه مار زخم خورده، جو مدرسه خیلی سنگین و خسته کننده شد. صبحا فقط با این امید میومدم که زودتر ظهر بشه و برگردم.
برعکس این خانم، معاونشون که از وسط سال مدیر ما شد خانم فوق العاده نجیبی بود.
بعضی وقتا اینقد در مقابل بی حرمتی و رفتار زننده این خانم کوتاه میومد که همکارا بهش می گفتن اگه جوابشو نده اونا جوابشو می دن ولی باز او هیچی نمی گفت.
منم که به خاطر ماجرای اول سال و نماینده شدنم از روز اول خار چشمش بودم. همون روز اول جلسه ای رو که من از طرف یکی از مسئولین اداره به عنوان نماینده انتخاب شدمو صورت جلسه کرد، اورد پشت در کلاس بهم گفت بفرمایید امضا کنید.
وقتی امضا کردم و اسم و فامیلمو نوشتم، کنار چشمش مثه ادمای بدجنس تو کارتونا برق زد و گفت خوبه حداقل اسمتونو یاد گرفتم فائزه خانم|: از همون روز فهمیدم روزای سختی رو در جوارش خواهیم داشت.
از اونجایی که حرف زور تو کت من نمی ره در طول سال هم چند بار باهاش بحث کردم تا شاید بفهمه تو موضوعی که بهش ربطی نداره نباید دخالت کنه و اگه محتاج احترامه باید حداقل شعور داشته باشه و به بقیه احترام بزاره تا بهش احترام بذارن ولی کم کم دیدم فایده نداره و بی محلی پیشه کردم و روابطم فقط به یک سلام علیک سرد در روز محدود شد.
دلم برای مدیر خودمون می سوزه. تو تمام سال شاهد رفتارهای یه آدم نانجیب با یه آدم نجیب بودیم و حالا که آخر ساله هممون فقط می خوایم از اینجا فرار کنیم. برخلاف اون مدرسه که کلی جشن و سرور داشتیم و ازش تو پستای مختلف نوشتم، ترجیح می دم بدون وارد شدن در جزئیات، تمام ماجراهای مسخره ی این مدرسه رو تو همین پست ببندم، خلاص!

+ انگار نجیب بودن تو این دوره زمونه جرمه/:

  • میس واو

یه عصر اردیبهشتی

نمای واید از باغچه ی حیاط، همین الان یهویی!

نمی دونم شما اینا رو چی میبینین، من اینا رو دلمه می بینم *___*

البته این عکس دلمه های پارساله. منم جز معدود افراد خانواده هستم که دلمه رو با برگش دوست دارم، بقیه فقط مواد داخلشو دوست دارن. مثلا برادر دلمه رو باز می کنه مواد داخلشو می خوره بقیه شو می ریزه دور|: یا پدر ترجیح می ده مواد داخل دلمه رو براش جدا بذاریم که بی دردسر باز کردن برگا اونو میل کنه(;

از اینا که بگذریم ببین چه چیزای کوچولوی قشنگی دور و برمونه که هی می خوایم نبینیمشون!

رنگ سبز برگای درخت، تو پس زمینه ی خاکی یه شهر کویری...

خنکای مطبوع هوا تو یه عصر بهاری...

طعم ملس یه غذای فصلی...

گلای رنگی لابه لای لحظه های سیاه و سفید...

رگبارهای گاه و بی گاه اردیبهشتی...

پشت همشون یه دنیا " داشته" نهفته ست که " نداشته" ها نمی ذارن قشنگ ببینیمشون...

# خدایا شکرت

  • میس واو

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan