نود و هفت مبارک

تمام لحظه های قبل از تحویل سال به این فکر می کردم که تموم شد یا شروع!؟ سالی که سریع ولی سخت و بی انگیزه گذشت، یا سالی که معلوم نیست قراره چطوری بگذره... شاید راست می گن عید از آن کسیه که آخر سالشو جشن بگیره نه اول سالی که از اون خبر نداره.. پارسال این موقع مشهد، توی حرم، روبه روی ضریح بودم.. اولین تبریکم با سلام به امام رضا (ع) همراه بود..شروع قشنگی داشت ولی پایان نه چندان قشنگ..

برای سال نو نمی دونم چه نقشه ای در سر خداست ولی باید با امید شروعش کرد، پس " بسم الله الرحمن الرحیم"

  • میس واو

اسفند و قشنگیاش

به درجه ای از مهارت رسیدم که وسط هال بذر کشت می کنم(;

  • میس واو

از حاشیه های تولد!

ست می کردیم وقتی ست کردن مد بود دیگه!^___^

سمانه_مریم _ میس واو

  • میس واو

روزای آخر سال..

یک.

همیشه روزای آخر اسفند دچار بلاتکلیفی مزمن میشیم. از یه طرف نصف دانش آموزا میان، نصف نمیان و نمی شه درس داد. از طرف دیگه نمیشه مستقیما به دانش آموزا گفت آقا همتون نیایید حداقل ما برگردیم خونه!

این نتیجه یکی از روزای قبل از ساله که بیکار تو کلاس نشستم و بچه ها دارن باهم آروم حرف می زنن. بهار رو کشیدم.

نهایتا تقدیمش کردم به مدیر.

دو.

همیشه روزای آخر اسفند دچار بلاتکلیفی مزمن میشیم. مریم اول فروردین به دنیا اومده، نمی دونیم قبل از سال نو براش تولد بگیریم یا بعد از سال نو. 

امروز لیلون پیام داد حوصلم سر رفته پاشید بیاید خونمون. همین جرقه ای شد تا تولد مریمو امروز برگزار کنیم، خیلی یهویی:

سه.

تو این پست بود که خبر اومدنتو نوشتم: " آیلین یا آراد!؟ مسئله این است!؟ "

هنوز هیچکدوم باورمون نمیشه یکی دو هفته دیگه به دنیا میای. چقد زود گذشت آیلین کوچولو..

  • میس واو

پیک نوروزی

تو اخبار اعلام کردن امسال نباید پیک نوروزی بدن. وزارت خونه صلاح دیده هیچ تکلیفی هم برای عید به دانش آموزا داده نشه. احتمالا یه درصد با خودشون فک نکردن دبیر با دانش آموزی که بعد از 15 روز ریست شده سر کلاس میشینه چیکار باید کنه. اینکه هدفشون از این بی سواد پروری چی هست رو فقط خودشون می دونن. مطمئن نیستم خدا هم بدونه حتی! به هر حال.
به خاطر اینکه دبیر عربی به بچه ها تکلیف عید داده بود بلوایی به پا شد که بیا و ببین.
دبیر عربی هم هیچ جوره زیر بار نمی رفت که طبق دستور وزارتخونه  نباید تکلیف بده. می گفت اینا همینجوریش درس نمی خونن. هی می گفتم بابا بیخیال واسه چی خودتو اذیت می کنی ولی باز می گفت من باید اینا رو ادب کنم.

من کلا به بچه ها کار چندانی برای تعطیلات نمی دم ولی برای دومین جلسه بعد از عید یه امتحان از اول کتاب می ذارم تا در هر صورت مجبور شن گرد کتابو بگیرن.
امروز بهشون گفتم من می تونم بهتون تکلیف بدم، می تونم ندم ولی هم من می دونم، هم خودتون که اونی که بخواد بخونه می خونه، اونی که نخواد هر شیوه ای هم براش در نظر بگیرن نمی خونه.
حالا خودتون بگید تکلیف می خواید یا نه!؟ بعدشم کلی روضه براشون خوندم که با خودتون روراست باشید. خودتون قلبن می دونید چی به نفعتونه چی نیست! خلاصه در آمپاس قرار دادمشون.
کلاس دو دسته شده بود. بچه ها بین دو راهی مونده بودن. دوراهی بین چیزی که دلشون می خواست ولی به صلاحشون نبود و چیزی که به صلاحشون بود ولی دوست نداشتنش. می دونستم حتی با وجود اختیاری که بهشون داده بودم اگه حاضر به انجام تکلیف عید نشدن، عذاب وجدانشو می گیرن! مخصوصا که گفتم نمره ی امتحان بعد از عید برام خیلی مهمه. اگه قراره تکلیف انجام ندید باید نمره اون امتحانو خوب شین.
تا آخرین لحظه که می خواستم ازشون خداحافظی کنم مردد بودن بین اینکه تکلیف عیدو انجام بدن یا ندن و من اونا رو با تردید و انتخابشون تنها گذاشتم! خیلی خبیثانه😈
داشتم فک می کردم تو زندگی هم خیلی وقتا روزگار همچین دو راهی هایی رو سر راه آدم می ذاره، بعد می گه اختیار انتخاب راه با خودته؛ حق انتخابی که اگه نداشتیش حقیقتا سنگین تر بود!

  • میس واو

سلمان

درسته مادر خوبی نیستم اما پسری دارم به اسم سلمان که به تازگی یازده ساله شده. هرگز ندیدمش. هیچ وقت صداشو نشنیدم و حتی نمی دونم جایی که زندگی می کنه کجاست و چقدر از من دوره. فقط می دونم او هم مثل من زیر پرده ی ستاره دوز آسمون کویر زندگی می کنه.
مادر خوبی نیستم چون خیلی وقتا فراموش می کنم سلمان در چه شرایطی به سر می بره. فراموش می کنم شاید دلش کسی رو بخواد که باهاش حرف بزنه، کسی که به حرفاش گوش کنه. فراموش می کنم شاید به یک همراه و پشتیبان نیاز داشته باشه، یه دلگرمی؛ در حالیکه من هیچ وقت نه کنارش بودم، نه دستاشو تو دستم گرفتم. هیچ وقت غرق چشماش نشدم، حرف هاشو نشنیدم و در آغوش نگرفتمش . قبول دارم که من مادر خوبی نیستم، اما بی شک هستن زنانی که فرزندی رو به دنیا نیاوردن ولی مادرن، چون اسم اعظم عشق رو از برن! دلم می خواست امروزو به اونا هم تبریک بگم؛ روزشون مبارک💖 
#طرح _کرام
+ دو تا حس مختلف و مسخره دارم: اول حس " حالا چه غلطی بکنم!؟ " ..دوم حس " هیشکی منو دوست نداشتن" ..
.
  • میس واو

من و رادیو (2)

اینم متنی که برای رادیو فرستادم و آقای گوینده ای که اسمشو نمی دونم اونو خوند:

  • میس واو

سایه ها

به قرار یکشنبه شب ها

  • میس واو

من و رادیو

چشماتو ببند و تصور کن!
حوالی نیمه شب، صدای زنگ گوشیت بلند شه. از خواب بیدار شی و با چشمای نیمه باز به صفحه گوشی نگاه کنی.
شماره ای با کد تهران باشه.
تو حالتی بین خواب و بیداری گوشیو برداری و بگی بفرمایید؟
+ خانم ف. و؟
× بله خودم هستم.
+ از رادیو ... تماس گرفتم. متنی که فرستادید برای مسابقه اول شده. پنج دقیقه دیگه تماس می گیریم تا یه مصاحبه زنده رادیویی باهاتون داشته باشیم.
چند ثانیه زمان می بره تا بفهمی چی می گه و در مورد کدوم متن صحبت می کنه. تنها چیزی که به ذهنت می رسه اینه که بپرسی سوالا در مورد چیه و آقای پشت گوشی با عجله بگه سوالایی مثه تحصیلات و این چیزا و سریع خداحافظی کنه.
فقط صدای خواهرتو می شنوی که از صدای صحبتت بیدار شده و می گه برو یه جای دیگه حرف بزن.
منتظر میمونی تا زنگ بزنن.
5 دقیقه بعد زنگ می زنن و آقای پشت خط می گه شما رو خطید و گوینده آقای فلانیه. یهو آقای فلانی می گه سلام . شبتون بخیر
خانم "و" متنی که فرستاده بودید با آرای بالا اول شده. میشه تحصیلاتتونو بگید.
می گی کارشناس ارشد فیزیک.
با تعجب می گه اینهمه لطافت روحیه و این رشته!؟
می گی از کودکی به نوشتن علاقه داری.
می گه تا حالا کتاب یا کتابچه ای منتشر کردید؟
می گی نه.
می پرسه چرا!؟
می گی چون هیچ وقت بهش جدی نگاه نکردی و نمی دونستی از کجا باید شروع کنی.
یه چندتا سوتی هم می دی اون وسط.
می پرسه رادیو گوش می دید!؟
می گی نه زیاد(:
می گه پس چطور با این مسابقه آشنا شدید!؟
می گی اتفاقی!
حدودا 5 دقیقه صحبت می کنید و بعد خداحافظی.
تنها چیزی که در اون بازه با اون مصاحبه به ذهنت می رسه اینه که خدا رو شکر الان فقط راننده ماشینای سنگین تو جاده ممکنه این مصاحبه رو شنیده باشن!!

** دیشب رخ داد!

*** داریم آدم اینقد خجسته!؟

  • میس واو

مبارز

یک.

یه روز در هفته می ریم پیاده روی شبانه. جاده ی سلامت، به سمت بام کویر.
اون بالا کلی می خندیم و با فیگورای مسخره عکس می گیریم.

 از اون بالا خونه ها یه نقطه کوچیک رنگی ان. معلوم نیست کدوم خونه بزرگتره کدوم کوچیکتر. کدوم مجلل تره، کدوم ساده تر. کی پولدار تره، کی فقیر تر. از اون بالا حتی خوشبختی و غم آدما گمه. پس اینهمه جدال بر سر چیه!؟

دو. همه ی ما به شکلی مبارزیم. جنگجوهایی که به خاطر مسائل مختلفی که در زندگی سر راهمون قرار می گیرن می جنگیم. بارها و بارها. بعضی ها پر آوازه تر، بعضی ها در انزوا تر.
امیر با بیماریش می جنگید.
دختری برای استقلالش و کسی برای آزادی.
پسری برای آیندش.
پدری برای زندگیش.
مادری برای فرزندش.
پشت هر نقطه ی رنگی روشن داستان هایی نهفته ست که قصه ی مبارزه ی یک یا چند نفرو روایت می کنه.

سه. تسلیم نشو! مبارزی که تسلیم شد، شکست خورد.

  • میس واو

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan