ای برگ ستمدیده پاییزی

به رهی دیدم برگ خزان/ پژمرده ز بیداد زمان

کز شاخه جدا بود
چو ز گلشن رو کرده نهان/ در رهگذرش باد خزان
چون پیک بلا بود

برد ملتزر می گه: "همه ‌مان افرادی معمولی هستیم.خسته کننده‌ایم،شگفت انگیزیم، همه ‌مان خجالتی هستیم، شجاعیم، قهرمانیم، بی‌پناهیم.فقط به روزش بستگی دارد! "

امروز، در آخرین روز از اولین ماه فصل مداد رنگی ها، من یه آدم معمولیه بی تفاوتم.

میبینی!؟ تو چشم بر هم زدنی یه فصل جدید باز میشه،یه ماه جدید ورق می خوره،یه تقویم نو، کهنه می شه.فقط من موندم به قول رفیق این روزا که خوش نمی گذره پس چرا اینقد زود می گذره!؟/:

پاییزه شهره من زیاد رنگی نمیشه.باید از اینجا کمی و فقط کمی دور بشیم تا تو دنیای رنگای پاییزی غوطه بخوریم.خواهر یکی از دوستان عکاسی بلده و دوربین حرفه ای داره.می گه یه روز بیاین بریم کمی دورها،عکس های پاییزانه بگیریم.مطمئن نیستم دوست داشته باشم با خواهرش جایی برم،حتی به بهانه عکس گرفتن از پاییز.پس احتمالا نمی رم و پاییز امسالو قاب نمی کنم.البته شاید فردا یه آدم معمولیه دوستانه تر باشم و بخوام پاییزو تو عکسای یادگاری نگه دارم.
و اینکه متوجه شدی چه حس خوبی داره معمولی بودن.وقتی معمولی باشی باکی نیست که خودت باشی.می گی من همینم.یه آدمه معمولیه شجاع.یه آدم معمولیه خسته.یه آدم معمولیه شاد...تازه هر روز می تونی یه آدم معمولیه بهتر باشی...

همین دیگه(:

+ از آهنگهای نابی(!) که الان دارم گوش می دم: " آوازم را می رقصیدی " از " گروه دال"

من، هوای با تو سر کردن
تو، دوراهی خطر کردن
ما، در انتظار مهتاب ماندیم
ما، شبیه هم ترانه می خواندیم
شب،که راز بودنت را پوشید
باد که ساز دیدنت را سر داد
ابر که شوق خنده ات را بارید
من که شعر ماندنت را خواندم...

عکس نوشت: عکس بالا رو تابستون در اولین دیدار با " خانم فاف " وقتی داشتیم خیابون گردی می کردیم تو باغ فردوس گرفتم.رفته بود پیشواز خزان...

  • میس واو

درهم...

+ لوازم خانگی " کن"  یه جشنواره گذاشته به اسم "I Can "...روش شرکت توش اینطوریه که خودتو می ذاری تو شرایطی که آرزوی رسیدن بهشو داری،بعد از خودت تو اون صحنه عکس و فیلم می گیری می فرستی واسشون.
الان من دلم می خواد مثه "مارکو" دنیا رو با موتور بگردم باید رو موتور بشینم عکس بگیرم ینی!؟(:

+ به اندازه ی همه ی سالهایی که شب امتحان درس خوندم و شب امتحانی بودم دارم کابوس می بینم.هرشب خواب می بینم محصلم،امتحان دارم و درس نخوندم./:

+ امروز به مدیر می گم میاین اربعین بریم کربلا!؟ می گه من به سرویس بهداشتی حساسم وگرنه میومدم |: موندم پس قبلا چطوری با شتر از این سر دنیا می رفتن اون سر دنیا، تازه وقتی برمی گشتن دو تا کتاب شعرم گفته بودن!؟

+ اول دبیرستان بودم.تازه فریدون آسرایی آهنگ " گل هیاهو " رو خونده بود. اونموقع هنوز اینترنت همه گیر نشده بود.اینترنت موجود هم به معنی واقعی کلمه دیزلی بود.
دبیرستان ما کنار دبیرستان پسرونه بود.ساعت تعطیل کردنا رو یه جوری تنظیم کرده بودن که تداخلی ایجاد نشه!! با این حال بعضی از پسرا صبر می کردن دبیرستان ما تعطیل شه. اون روزا ورد زبان همشون این بود "دلم لاله ی عاشق، آهای بنفشه ی تر، نکن غنچه ی نشکفته ی قلبم رو تو پر پر "
از دم در مدرسه خودشون این آهنگو عربده طور می خوندن تا قشنگ از مدرسه ما دور شن.
دیشب که اتفاقی این آهنگو گوش دادم رفتم به اون سالا!اصن بعضی آهنگا خود ماشین زمانن.احساس کردم پیر شدم/:

+ هوا یه جوری شده که معلوم نیست سرده یا گرم.صب  چند نفر سوییشرت و بافت تن کرده بودن.خب اگه سرد شده بگین منم شالمو استفاده کنم(:

+ زمان تصمیم گیری یکی از فاکتورهای مهم تو عملی کردن اونه.من این توانایی رو دارم که صبحا وقتی دارم تو خواب و بیداری می رم مدرسه مهمترین تصمیمات زندگیمم کنسل کنم.

  • میس واو

خسته گانه

آدمی رو تصور کن که علاوه بر اینکه منطقیه دوست نداره ترحم دیگران رو جلب کنه.اینجور آدما ممکنه از شرایطی که توش به سر می برن ناراضی باشن و زندگیشون اونی نباشه که باید باشه ولی بازم بهشون بگی از زندگی برات حرف بزنن زندگی رو اونطوری که باید باشه توصیف می کنن،نه اونجوری که هست و نه اونجوری که دلشون می خواد باشه.
می گم حق و حقوقت به عنوان فرزند در خانواده چیه!؟
می گه حق دارم آینده ی خوبی رو برای خودم رقم بزنم.
نمی گه حق دارم در کنار پدر و مادرم باهم  زندگی کنم.
نمی گه حق دارم پدرم بهم محبت و توجه کنه.
نمی گه حق دارم دلم بخواد مادرم منو در آغوش بگیره.
نمی گه حق دارم تفریح کنم.
حق او از زندگی کلیشه هاییه که ذهن منطقیش براش ساخته.
شایدم دلیلی نمیبینه همه بدونن تو ذهنش واقعا چی می گذره و هرکسی رو محرم خودش نمی دونه.انگار جای یه نفر خالیه...یه محرم که فراموشی داشته باشه یا بلد باشه خودشو به فراموشی بزنه.
این موضوع چیزی بود که وقتی انیمیشن ماری و مکس رو می دیدم با همه ی خاکستری بودنش توجه م رو به خودش جلب کرد.ماری تو اولین نامه ش برای مکس از زندگیش نوشت: اینکه شیرموز با کاکائو دوست داره.اینکه مادرش به کشیدن سیگار علاقه داره. پدر و مادرش دوستش ندارن و رنگ مورد علاقه ش قهوه ایه و ...
مکس هم براش از زندگیش نوشت همونطوری که بود.اینکه اضافه وزن داره،اینکه هیچ دوستی نداره،همه فک می کنن آدم عجیبیه،از کلاسای اصلاح الگوی تغذیه که می ره بدش میاد،عاشق ساندویچه شکلاته و ...
دنیای بهتری می شد اگه چیزی به اسم قضاوت کردن وجود نمی داشت، کسی کسی رو قضاوت نمی کرد و اینکه وقتی با کسی درد و دل می کردی تصورت این نبود که داری بهش یه چک سفید امضای بدون تاریخ میدی تا هروقت هرجور خواست ازش استفاده کنه.

  • میس واو

های های های...(:

بعضیا هم هستن مثه من وقتی یه آهنگی رو گوش می دن و می خوان با خواننده همخونی کنن،خواننده خیلی جاها رو اشتباه می خونه!😆
حالا فک کن یکی مثه " حامد همایون" پیدا شه یه آهنگ خونده باشه اینجوری...

دلبرا جان جان جان جان جان جان
مطربا وای وای وای وای وای وای
های من هی هی هی هی هی هی
هوی من های های های های های های

یا رب به سمت من یارم روانه کن// صبرم به سر رسیده
با من بگو بگو از رازه قلب او // رنگ از رخم پریده
وای از شبی که بی یادش سحر شود// هرگز چنین نباشد
با تار گیسویش گامی به وسعتم بر قامتم تنیده

دلبرا جان جان جان جان جان جان
مطربا وای وای وای وای وای وای
های من هی هی هی هی هی هی
هوی من های های های های های های

اصن خوراک من((:
کلا سبک خوندن و آهنگای حامد همایونو دوست دارم(: پیشنهاد میشه حتی یک بار گوش دادن آهنگاش(;

  • میس واو

درختی که نشاندند

اول اینکه دوباره ان شاالله زومبا را از سر خواهم گرفت،که روح و جسمم هماهنگ بشه(: البته الان که خوابیدم و با نوک انگشت میزنم رو اسکرین گوشی تنبلی شدیدی تو گوشم نجوا می کنه چه کاریه!؟پتو رو بکش رو سرت و به بقیه خوابت برس ولی من خیلی ورزشکارم!!

گفتم تنبلی،مدیر فک می کنه من خیلی تنبلم و به خاطر این تنبلی همیشه دنبال ساده ترین،سرراست ترین و جواب بده ترین راه می گردم!لذا اونروز که از سرویس جا موندم به بابام می گه از بس این فائزه تنبله!!حالا انگار نه انگار این فائزه همکارشه!والا!

تو مدرسه هم موردی پیش میاد که می گم این روش که بهتره می گه از رو تنبلی این روشا رو پیدا می کنی|:

من نمی فهم وقتی یه کاری رو میشه از راه راحت تر به نتیجه رسوند چه کاریه راه سخت تر رو بریم و این به تنبلی چه ربطی داره!؟

دوم اینکه مدرسه ما جز بی درخت ترین مدرسه ها بود.تمام کف حیاط آسفالت بود،نمی شد زمینو کند درخت کاشت.اینم از اون مواردی بود که پارسال من و یه نفر دیگه زیاد روش مانور دادیم که مدیر جان اینجا به اندازه یه اپسیلون سایه تو حیاط نیست.حیاط بی درخت قشنگ نیست.قشنگ نبودن هنر نیست...و الخ...(:

چند نفرو اورد اسفالتو کندن چند تا درخت کاشتن،باشد که سالها بعد که ما اینجا نیستیم برگ و بار بگیرن، بچه ها از توتاش بخورن و از سایه اش لذت ببرن.

و آخر تر اینکه امروز یکی از بچه ها بعد از کلاس اومده می گه خانم یه سوال بپرسم!؟گفتم بپرس.می گه اون دستبندی که دستتونه چیه!؟می خواستم بگم نشان مخصوص حاکم بزرگ!(:

  • میس واو

30 تومنم...

+ می گم به نظرتون هوا سرد نشده!؟
می گه چرا یه کم سرد شده.
می گم پس یعنی شالمو بیارم دم دست؟
می گه یه بار دیگه حرف شالتو بزنی با همون شال دارت می زنم!!
((:
آقا چرا اینا نمی خوان درک کنن من از اردیبهشت منتظرم شالمو افتتاح کنم!
تازه کلاهم بافتم،حیف که به سرم گشاده وگرنه اونم سر می کردم(:

+ 30 تومن پول دور ریختم.درست از همون لحظه تمام چیزای 30 تومنی دنیا دارن جلو چشمم رژه می رن؛پیتزا رست بیف با سیب زمینی و دلستر اضافه/: ماسک زغال /: قمقمه آب /: سه تا همبرگر /: یه پرس ماهیچه /: هق هق هق! دیگه نمی تونم ادامه بدم...

+ یه کانال عضویم که مدیرش یه پزشکه.یه پزشک به شدت شنگول و بامزه.دلم می خواد از کانالش و اتفاقات پیرامونش و گفتمانمون حول مطالبش بنویسم ولی نمیشه...فقط همینقد بگم که تا جواب سوالایی رو که ازش می پرسن می زاره مریم می گه بدو تخمه بیار((:

+ من به خودم مشکوکم.آقا من که نه یاری دارم،نه نگاری چرا باید اینقد قبض موبایلم زیاد بیاد!؟واقعا برام سواله من که فقط نهایتا با 5،6 نفر تماس می گیرم هر بار باید اینهمه تومن بدم در راه همراه اول!؟از انصاف به دوره/:

+ زمزمه ها حاکی از اینه که پدر نه تنها نمی خواد منو در کربلا رفتن همراهی کنه،بلکه هنوز معتقده نمی تونیم پیاده بریم پس نمیریم )):

  • میس واو

خودتو دوست داشته باش

+ می خواستم کیفه کرممو که با مانتو و شلوارم سته ببرم.داشتم وسیله هامو جا به جا می کردم یادم اومد پارسال یه روز دو تا از بچه ها گفتن خانم دیروز شما رو جلو فلان کافی شاپ دیدیم.
گفتم من نبودم.
گفتن چرا با یه نفر دیگه بودین.
گفتم نخیر من نبودم.
گفتن کیفتونم کرم بود.
گفتم اصن از این به بعد هر کی منو بیرون از مدرسه ببینه نمرشو کم می کنم(:
چه معنی داره!؟ بچه باید بشینه تو خونه درس بخونه نه اینکه تو خیابون معلمشو ببینه آمارشو در بیاره! والا(:
شانس که ندارم، الان درسای پارسال یادشون نمونده ولی این کیفو ببرم می گن آره آره پارسال جلوی اون کافی شاپه با فلانی همین کیف دستتون بود!!

+ عذرخواهی کردن کار خیلی سختیه.اونی که برای اشتباهش معذرت می خواد روح بزرگی داره.چون عموما پا گذاشتن رو غرور مستلزم داشتن یه روح بزرگه.
من از اون دسته آدمام که در موارد زیادی وقتی باید معذرت بخوام قبلش اینقد مقدمه چینی می کنم که طرف هنوز به معذرت خواستنم نرسیده مجبور میشه بگه برو بخشیدمت!!
مثل من نباشید((: منم سعی می کنم مثه خودم نباشم و این اخلاقمو درست کنم و بدون فلسفه بافتن عذرخواهی کنم.

+ می گم عصر بریم بیرون.یکی از بچه ها می گه کجا!؟می گم بیرون.می گه کجای بیرون!؟
مریم می گه بیرونه بیرون.ینی جایی که تو خونه نباشه.
می گم مریم می دونی چرا دوستت دارم!؟چون وقتی می گم میای بریم بیرون فقط می گی "کی،کجا باشم!؟"


+ انیمیشن ماری و مکس رو دیدم.ماری دختر 8 ساله ساکن استرلیاست که برای فرار از تنهایی شروع می کنه برای یه مرد 44 ساله تو امریکا نامه نوشتن و اینا میشن بهترین دوستای همدیگه.کل انیمیشنش خاکستری بود،شایدم سیاه سفید.
سکانس برگزیده: شکلاتی که مکس برای ماری فرستاده و روش نوشته:

  • میس واو

چه در سر من...

+ در این بازه زمانی و مکانی یکی از محالات اینه که بشه اربعین بریم کربلا.
دلم به شدت می خواد برم.تعطیلاتشم خوبه ولی...
ولی قطعا تنها نمی شه و باید یه پایه پیدا کنم.البته نشد که نداره ولی می گن نمیشه وگرنه از من بپرسی میشه...

با این حساب...
حالا کی حاضر میشه اینهمه راه رو پیاده بیاد!؟تو اون شلوغی.بدون جا و غذای مشخص.اونم با منی که به هیچی حساس نباشم به خورد و خوراکم حساسم و مهمه که بدونم غذایی که می خورم از چه کسی رسیده و چه جوری درست شده. به قول همکار تو این موارد بددلم و هر غذایی رو نمی خورم.[هنوز به دلم مونده آشی رو که مامان یکی از بچه ها چند روز پیش درست کرد و آورده بود مدرسه.با اینکه خیلی دوست داشتم بخورم،نخوردم/: ]جالب اینجاست می گه چرا بددلی،بخور.می گم تو به من چیکار داری تو آشتو بخور.خودشم نخورد.فک کن با ایشون برم،هردو تا از گرسنگی تلف میشیم|:

واسه همین با اینکه دوست دارم برم هی از خودم می پرسم اصن می تونم!؟بعد می گم اگه یه همراه خوب داشته باشم آره می تونم.
با این شرایط آیا پدر ما را همراهی خواهد کرد!؟ و اگر همراهی نکند آیا اجازه صادر خواهد کرد با همراه خودمان برویم که در جستجوی یک همراه برای خودمان باشیم!؟ و اصلا جدا از همه ی این حرفا آیا دعوت می شویم برویم یا ...

همه اینها مسئله است و باید همه جوانبو بررسی کنم.به هر حال اگه دعوت بشم می رم اگر هم نشم که اما و اگری توش نیست.حالا تلاشمو می کنم.

+ پارسال سه چهار روز به اربعین نصف مدرسه غایب شدن.مدیر گفت همه رفتن کربلا!
جالب اینجا بود دو روز مونده به اربعین چند نفر اومدن اجازه بگیرن برن کربلا.اکثر مادرایی هم که اومده بودن اجازه بگیرن می گفتن "خدا شاهده پول نداشتیم.بعد از دو ماه دستمزد باباشو چند روز پیش دادن الان می خواد با بچه ها بره کربلا."
منم که دیدم اینا اینقد راحت حتی بچه های کوچولوشونو می برن همون روز که از مدرسه برگشتم به بابام گفتم بیاین ما هم بریم.بابام راضی شد ولی خواهر درس داشت نمی تونست بیاد و نرفتیم.

پدر الان می گه تو خونه نشستی می گی بریم.نمی دونی چقد سخته،نمی تونی.

می گم پارسال بچه های کوچولوشونو بردن.

می گه تو خودتو با اونا مقایسه نکن.

حالا فوقش میریم وسط راه خسته می شیم ولی میریم|:

+ به قول حاجی تو دوران مجردی، یه زنم نداریم پیاده باهاش بریم کربلا(:

  • میس واو

التماس دعا

می گفتم که چی!؟وقتی صدات به جایی نمیرسه.

به قول شهریار:

بدتر از خواستن این لطمه نتوانستن/ هی بخواهیم و رسیدن نتوانیم که چه

حداقل اینه وقتی دعا نمی کنی توقعی هم نداری.هی با خودت کلنجار نمی ری.هی نمی گی مگه خود خدا نگفته!؟
حتی وقتی رفیق رفت مشهد گفتم نمی خواد برای من دعا کنی.
با تعجب پرسید چرا!؟
گفتم من که امیدی ندارم ولی واسه "میم" دعا کن که هنوز امیدواره.امید آدم ناامید بشه خیلی سخته.
سخته ولی...

" حافظ وظیفه تو دعا گفتن است و بس// دربند آن مباش که نشنید یا شنید"

باشه.

خدایا!مریضا،ناامیدا،گرفتارا همه و همه چشم امیدشون به توئه.
به حق همین روزا و شبای عزیز...
+ من که سهمی از این روزا و شبا نبردم،هرکی که برد نوش جونش.

  • میس واو

درهم...

+ بعضی وقتا آدم اینقد خسته ست که حوصله نداره سر هیچ حرف جدیدی رو باز کنه و پی هیچ کاری رو بگیره.فقط دلش می خواد یه جوری آروم بخوابه که اگه رو سنگم بود احساس کنه لای پر قوئه.
دیشب همین حسو داشتم.انگار تمام شهرو پیاده گز کرده بودم.همین شد که خوابیدم و صبح از سرویس جا موندم!
مدیر واسه اینکه بگه حرف حرف خودشه به سرویس گفته 7 و پنج دقیقه سر ایستگاه باشه.روز اول بهش گفتم 7 و پنج خیلی زوده که!اگه می شه دیرتر بیایم.گفت فائزه چرا تنبل بازی در میاری؟!یاد بگیر زودتر بیدار شی.من 5 صبح بیدارم!
گفتم باشه تو بگو 6 صبح بیاد، هرکی بیدار نشد!
روزای بعد بقیه هم شاکی بودن که بابا 7 و پنج زوده ولی مدیر کوتاه نیومد.
امروز که جا موندم دیدم این وضع نمیشه.از نظر پدر پنج دقیقه این ور اون ور توفیری نمی کنه اگه من زودتر بیدار شم.ولی از نظر من پنج دقیقه اول صبح زیر پتو خودش معادل یه ساعته!
به مدیر می گم تو رو جدت اگه میشه بیا این ساعتو یه تغییری بده.می گه نمیشه آخه خود راننده ها فیکس کردن.
می گم مگه قرار نبود دو تا سرویس باشه.می گه الانم دو تا هست ولی دومیه ساعت مشخصی نداره، ممکنه دیر برسی.
می گم خب چه کاریه!؟این که میاد، سر یه ساعت مشخص بیاد.
می گه نمیشه،برنامشون مشخص نیست.
موقع برگشت به راننده می گم واقعا نمیشه سرویس دوم سر یه ساعت مشخص مثلا 7 و بیست سر ایستگاه باشه؟
می گه نمی دونم باید با بقیه راننده ها هماهنگ کنم.
می گم پس امکانش هست؟
می گه من صحبت می کنم زنگ بزن نتیجه رو بهت بگم.
همکار بغل گوشم می گه ببین حتما باید جا بمونی تا پیگیر باشی،اینهمه بقیه گفتن یه پیگیری کنیم اگه میشه ساعتو عوض کنیم،انگار نه انگار!
متاسفانه خیلیامون دچار یه نوع بی تفاوتی شدیم که تا مبتلا نشیم به فکر چاره نمی افتیم.

+ و خداوند منو یه جوری افرید که هیچیم به هیچیم نیاد!
دانشگاه اولین بار دوستام فهمیدن بلدم غذا بپزم با تعجب گفتن اصن بهت نمیاد.
وقتی می گم از فلان چیز می ترسم می گن برو!بهت نمیاد.
وقتی با بچه ها جفت و جور میشم،باهاشون بازی می کنم و می گم عاشق بچه هام، می گن اصن بهت نمیاد.
وقتی امروز دستش انداخت بودم که می گه "همسرم"،گفت تو باشی مگه چی می گی!؟منم برای اینکه اذیتش کنم گفتم می گم "آقامون"!
یهو همه اونایی که اونجا بودن خندیدن گفتن همه و هیشکی تو!اصن بهت نمیاد!
پس نتیجه می گیریم من آدمی استم که نه بهم میاد ترسو باشم،نه بچه دوست داشته باشم.نه خونه داری بلد باشم.نه به آقامون بگم "آقامون"(:
دقیقا چی بهم میاد الله اعلم...

+ می گم حوصله نشستن پای منبر هرکسی و چرت و پرت شنیدن ندارم.از نظر من عزاداری گروهی فقط حسینیه اعظم زنجان.میشه منم یه بار بین اون جمعیت باشم!؟

+ همین لحظه تو کوچه هایی که به خاطر دسته بسته شدن گیر کردیم.آقا ما دسته ببین نیستیم.راه بدین بریم.

  • میس واو

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan