برف یونولیتی

این عکسو همین الان گرفتم.از آسمون کویر داره دونه های یونولیت می باره(: چیزی بین برف و تگرگ.خودم اولین بار بود از اینا می دیدم.

هرچی تو تابستون، ما تو تنوریم،خدا تو پاییز و زمستون هوامونو داره.

مراتب سپاس...❤

  • میس واو

^__^

گاهی  باید از زاویه دید کسی که دوستش داریم به زندگی نگاه کنیم، تا او هم مارو دوست داشته باشه!

  • میس واو

هعی/:

+ دارم یه لیست آماده می کنم کائنات دونه دونه جلوش تیک بزنه بگه: منتفی،کنسل،مورد بعد...
یکی از مواردش رفتن به شماله.یادم نمیاد آخرین بار کی رفتیم دریا!شاید 7، 8 سال پیش.البته یادمه آخرین بار که دل زدم به دریا و مثه موش آب کشیده شدم 12 سالم بود|:

++ حساب کردم دیدم تا دو هفته آینده حداقل باید یک و دویست داشته باشم.برای پول دندون بگیر تا قبض موبایل و چیزایی که اینترنتی سفارش دادم.خوبه زن و بچه ندارم وگرنه شب عیدی شرمنده اخلاق ورزشکاریشون می شدم! |:

+++ هوای اینجا بسیار دل انگیز و بهاری شده.کاش می شد بخشی از هوا رو بخشید تا مردم خوزستان هم روزای نزدیک به بهار رو قشنگ تر لمس می کردن.

++++ هنوزم معتقدم من باید بچه یه خانواده جهانگرد پولدار باشم که تو بیمارستان عوض شدم!((: برف تموم شد،کسی نیومد بریم برف بازی):

+++++ از غروبایی که تو خونه ام و کاری ندارم بدم میاد،چه غروب جمعه باشه،چه شنبه/:

  • میس واو

دنیای رنگی

دنیا رنگی تر از اونه که بشه گفت مثلا رنگه سبزشو فقط از رنگ برگهای نو رسیده ی درختای تازه از خواب بیدار شده ی بهار یا برگهای زمخت درختای تابستون یا آبیشو از رنگ آسمون به عاریت گرفته!
هر آدمی که تو این دنیا زندگی می کنه بهش یه رنگی می پاشه.
مادر سبزه پسته ای ترین آدمیه که تو زندگیم دیدم و پدر زرشکی ترین.مادر در دل سبزش یک آسمون آبی بی ابر نهفته داره که خورشید محبت به شدت در وسط اون می تابه و آبی آسمون رو در خودش ذوب می کنه و پدر قلبی سرخ با دستانی به رنگ صورتی سیر.
برادرها باید طوسی باشن.برادر من طوسیه.یه پسر با چهره ی جدی که خنده های مسری داره.وقتی قهقهه می زنه منم ناخودآگاه می خندم حتی اگه قبلش یه بحث حسابی باهم کرده باشیم و ازش دلخور باشم.
خواهرها اما هرکدوم به یه رنگن.بعضیاشون پرتقالی،بعضی ها آلبالویی...حتی ممکنه در گوشه ای از دنیا خواهری به رنگ یشمی وجود داشته باشه.
مریم یاسی ترین دوستیه که میشه داشت.دوستی که به قول خودش خیلی به این که چطور باهم دوست شدیم فکر کرده!لحظه های زیادی بوده که از هم بدمون میومده ولی باز نه من خواستم او رو سفید کنم نه او منو بی رنگ.
سمانه آبی ترین دختریه که میشناسم.آبی ها باید خیلی در سکوت غرق باشن.سمانه دختر ساکت و کم حرفیه.
لیلا ارغوانیه!دختری با اعتماد به نفسی به رنگ ارغوان!ارغوانی ها آدمای جسور و محکمی ان.

آرشیدا!عروسک،عشق!خوش رنگ ترین صورتی دنیا اختصاص داره به او.
فاطمه!فاطیمون!خانم فاف! دختری پشت مرزهای واقعیت،ساکن دنیای مجازی!وقتی واقعی شد و از نزدیک دیدمش گفتم او بی شک فیروزه ایه.
من اما، شاید برای تو سیاه باشم، برای یکی دیگه نیلی ولی برای خودم نقره ای ام...

+ اینا پررنگ ترین افراد در دنیای امروز منن.

  • میس واو

صلاح خویش،خود داند...

یه نفر از تو یکی از گروه های سلامتی که عضو بوده پیداش کرده و براش پیام فرستاده.
خودشو یه پسر 27 ساله شیرازی معرفی کرده که عمیقا ازش خوشش اومده و قصد آشنایی بیشتر باهاش داره.عکسشم براش فرستاده.
دوست ما از اونجایی که خاطرخواهای دانشگاش چند بار تو وایبر یا تلگرام مزاحمش شده بودن، از یک طرف تردید داره که جوابشو درست درمون بده که نکنه اونا باشن که با ای دی فیک دوباره اومدن سراغش،از طرف دیگه داره کم کم جذب شخصیت طرف میشه.
می گه گفته می خوام بیام شهرتون ببینمت!؟
می گم از کجا می دونی حرفاش راسته!؟
او: قسم می خوره که راست می گه،چند بار به جون مادرش قسم خورده!!
من: شاید مادرش فوت کرده باشه|:
او: خب چیکار کنم، چطوری بفهمم!؟
من: بگو لوکیشنشو برات بفرسته.
لوکیشنشو فرستاده،بندرعباسه!بهش گفته ساعت 5 صب پرواز داشته به بندرعباس!!!
من: باور می کنی!؟

او: نمی دونم.

من: فقط بگم اگه فهمیدی اینو بهت دروغ گفته می تونی بقیه حرفاشو نشنیده مزخرف فرض کنی!

او: دیگه جوابشو نمی دم تا حرفشو ثابت کنه/:
ولی می دونم باز جوابشو می ده|:


بعضی وقتا فک می کنم اگه یه دختر داشتم چطوری باید تربیتش می کردم تا دل به هر حرف قشنگی نده و اینقد لبریز از عشق باشه تا به سمت سراب هیچ عشق دیگه ای کشیده نشه.
ولی شاید اصلا چنین چیزی امکان پذیر نباشه.آدم هرچقدرم از عشق پدر و مادر یا دوست، سیراب بشه باز تشنه ی طعم یه عشق جدیده.عشقی که متفاوته.

از یه طرف بهش حق می دم، از طرف دیگه...|:

  • میس واو

چرا واقعا!؟

یکی از موضوعاتی که امروز برام جالب بود این بود که بچه هایی که عموما از نظر درسی قوی بودن و شاگرد اول مدرسه محسوب می شدن تو فروختن کالاهاشون خیلی ضعیف تر و بی انگیزه تر از بچه های دیگه عمل می کردن.
حتی بیشترین فروش واسه بچه های ضعیفتر مدرسه از نظر درسی بود.بچه هایی که تو کلاس خجالتی نشون می دن و خیلی کم صحبت می کنن،سره فروختن وسایلشون سر و زبون دار و زرنگ تر نشون می دادن.
انگار بچه درسخونا درگیر قید و بند بودن و اینکه داد بزن و برای جلب نظر بقیه تبلیغ کنن رو دور از شان خودشون می دونستن.
مثلا یکی از بهترین دانش آموزای مدرسه با اینکه سمبوسه های خوشمزه ای درست کرده بود نتونست چیزی بفروشه ولی یکی دیگه از بچه های مدرسه که از نظر درسی زیاد قوی نیست و مشارکت خیلی کمرنگی تو کلاس داره یه ژله رو چند قسمت کرد و هر قسمتشو به یه نفر فروخت.
دانش آموز درسخون تر رو صندلیش نشسته بود و توقع داشت بقیه بیان جلو و سمبوسه هاشو ازش بخرن ولی دانش آموز دیگه چند تا از دوستاشو مسئول سر و صدا کردن و پیدا کردن مشتری کرده بود و خودش با مشتریهاش سر قیمت چونه می زد و تند تند غذاهاشو می فروخت.
این موضوع برام جالب بود.

  • میس واو

روزهای زندگی

قرار بود بچه ها شنبه جشنوار "کسب و کار" و "غذا" داشته باشن.یکی از درس های کتاب کار و فناوریشونه.از شانس من چون مدیر شنبه جلسه بود،جشنوارشون موکول شد به چهارشنبه که روز کاری منه.
به مدیر گفتم نمیشه بندازید یه روز دیگه!؟ اول اینکه بقیه شاکی شدن که چرا همه ی جشن ها و مراسما رو روزایی که من هستم می گیرین||: بعدشم من نمی تونم غذایی رو که بچه ها درست کردن تست کنم و اگه بهم تعارف کنن و بر ندارم ممکنه ناراحت بشن.
گفت نمیشه و باید روزی باشه که حتما معلم کار و فناوریشون باشه.صب زنگ اول امتحانمو گرفتم و مراسم رسما از زنگ دوم شروع شد.

هدف از این جشنواره ها یاد دادن هنر کسب درآمد به دانش آموزاست.بچه ها چیزایی رو که خودشون به تنهایی یا به کمک خانواده درست کرده بودن آورده بودن برای فروش.

خودشون باید جذب مشتری می کردن،یه طوری قیمت می ذاشتن که بقیه ازشون بخرن و هرجا لازم بود تخفیف بدن.خیلی از بچه ها با فوم کیف درست کرده بودن و کیفاشونو فروختن ولی بچه هایی که غذا آورده بودن بیشتر فروش داشتن،مخصوصا سمبوسه.

خیلیا لباسای محلی خودشونو پوشیده بودن و غذاهای محلی خودشونو درست کرده بودن.

من از اول میز از غذای هرکدوم یه کم برداشتم و گذاشتم تو بشقاب،به این بهانه که ببرم دفتر همشونو تست کنم.بردم دفتر دادم بقیه همکارا خوردن.امیدوارم کسی از دستم ناراحت نشده باشه.

بازار عکسم مثه همه مراسما به شدت داغ بود.

می ریم که داشته باشیم گزیده ای از عکس ها رو:

سمت راست جشنواره کسب و کار /سمت چپ جشنواره غذا

یه سری از بچه ها با لباس محلی

بعضی از بچه ها روسری و شالای محلیشونو میاوردن سر من و یکی دیگه از همکارا می کردن و شروع می کردن به نظر دادن.مورد داشتیم به من می گفت شبیه "خاله قاصدک" شدین(: ماهم از خدا خواسته سر می کردیم عکس می گرفتیم(: این یه مدل!

شال بعدی حریر طور با تزئینات خیلی ظریف!به مدیر می گم من از این به بعد اینطوری میام.می گه باشه برات واسه روز معلم از این روسریا سفارش می دم!

اینم یه شال دیگه و قلب یار در دستانم(: مدیر می گه تو رو خدا ببین،یه سری معلم با گروه سنی الف دور خودم جمع کردم((:

اینم یه عکس دیگه با لباس محلی با یه گروه دیگه از بچه ها!جمعا 500 تا عکس گرفتم،باز یه سری از بچه ها آخر جشن گله کردن با ما عکس نگرفتین/:

***

یکی از بچه سه تا لیف حمامو که خودش با یه رنگ کاموا و در سه سایز مختلف بافته بود آورده می گه خانم لیف خانواده بخرین!زیبا و ست...برای خودتون،آقاتون،بچه تون((:

یکی دیگه می خواست سمبوسه هاشو بفروشه داد می زد " بدو بیا!آتیش زدم به مالم،به خاطر عیالم(: "

یکیشون واسه یه کاسه آش 500 تومنی داد می زد "آش بخر،پاکن ببر! "

همونی که گیر داده بود ازش لیف بخرم یه دستمال که خیلی ظریف روش کار شده بود آورده می گه خانم حداقل "دستمال عرق داماد" بخرین"!!!

با تعجب می گم دستمال عرق داماد چیه دیگه!؟

می گن خانم داماد تو عروسی از خجالت عرق کنه نمی تونه که با دستمال کاغذی عرقشو خشک کنه که،باید یه دستمال قشنگ دستش باشه((: 

من باب اطلاع، ایشون یک عدد دستمال عرق داماد هستن(: پسر نجیبی پیدا کردید که هنوز بدونه خجالت چیه و در راستای اون عرق بر پیشونیش نقش ببنده معرفی کنید،من دستمال عرقشو خریدم،فقط مونده پیدا کردن خودش(((:

  • میس واو

دختر بهمن

امشب،شب تولد عضو بهمن ماهی "مجمع دیوانگان" بود.آرومترین عضو گروه.دختری با قد بلند و لاغر که همیشه مانتوی کوتاه و شلوار جین می پوشه و کفشای رنگی و گل منگولی دوست داره!امروز که داشت سر میز شام تولدش ماجرای چند روز پیششو که گشت ارشاد بهش تذکر دادن تعریف می کرد به وضوح می شد فهمید که صداقت توام با ادب بخشی از وجودشه!وقتی طرف بهش گفته شماره ملیتو حفظی، سریع گفته آره و بعد از استعلام گیری و فهمیدنه اینکه اولین بارشه بهش گفتن دیگه مانتوی کوتاه نپوش اینم گفته باشه و از ماشین پیاده شده و گفته شبتون خوش!((:

قرار بود برای شام تولدش بریم یکی از دو تا رستوران سنتی که تازه تو بافت قدیمی و پایین شهر افتتاح شده.

شوماخر گروه ماشین برداشت بیاد دنبالمون.اندر احوالات شوماخر اینکه آخرین باری که ما رو با ماشین رسوند می خواست آهنگو عوض کنه می زد کنار!!کلا با سرعت بالای 60 هم حال نمی کنه!

با استناد به این تجربیات گفتم 7 بریم.گفتن نه!7زوده،8 بریم خوبه.8 راه افتادیم به سمت پایین شهر،بعد از کلی گشتن و پرس و جو یکی از رستورانا رو پیدا کردیم.پلمپ کرده بودنش!به دلیل استعمال قلیون! به قول لیلون از عصاره ما چارتا یه قطره شانس در نمیاد!(:

دوباره از اینور شهر با سرعت 60 کیلومتر کوبیدیم رفتیم اون یکی رستورانه.9 وربع رسیدیم اونجا.یه خونه قدیمیه مرمت شده.یه جای قشنگ.که اسمش "زندگی" بود.انتهای یک دالان طولانی...

که ختم می شد به یه حیاط زیبا...

و اتاق های با پنجره و درهای قشنگ و طاقچه های دور تا دوری...

همه چی اونقد دلنشین بود که اسم این رستوران رو با مسما می کرد.

به بچه ها می گم آدم پایین ترین نقطه شهر خونه داشته باشه، ولی این مدلی و کنار کسی که بشه با وجودش روی یکی از طاقچه های اتاق جمله ای رو قاب کرد و گذاشت که:

اینم عکس کادوی تولد و کتاب طلسم شده که رسید به دختر بهمن تا تولد بعدی که یک ماه دیگه ست(:

چهارتاییمون باهم چهار صفحه از این کتابم نخوندیم!!انگار فقط خریده شده تو جشن تولدا دست به دست بشه(:

و متن تولد امسال،که برای دوست بهمن ماهیمون نوشتم:

به راستی چه فرقی می کند امروز چندمین سالروز میلادت باشد وقتی...
هنوز می توانی کودکانه بخندی
رنگهای شاد به ذوق بیاوردت
تجربه کنی
دنیا را ساده و پاک ببینی
و آرزوهایت برای همه،رنگی باشد...
چه فرق می کند شمع روی کیک تولدت چه عددی را نشان دهد وقتی...
هنوز در تو کودکی ست
که از آسمان ستاره می چیند
با هیاهوی باد آواز می خواند
با رقص نسیم بی مهابا می رقصد
و با کفش های رنگی روی جدول کنار خیابان افتان و خیزان راه می رود.
گویی زمان به احترام تو ایستاده است...و تو هنوز همانی که سال ها پیش چنین روزی بوده ای...

  • میس واو

درگیر آرامش

چند سال پیش،همون روزایی که دوست داشتم رو پارچه نقش بزنم،برش بدم،پارچه های رنگی رو کنار هم بذارم،شاهکار خلق کنم و از دیدنش لذت ببرم، رفتم پیش یه خانم خیاط جوون تا به رقص دستاش روی پارچه نگاه کنم که هنرمندانه می چرخید و تن پوشهای قشنگ می آفرید.
خانمه شاعری که زندگی خودش و دخترش از همین راه می گذشت و هروقت موبایلش زنگ می خورد،فضای مغازه ی کوچیکشو آهنگ "یه مدت می خوام ول کنم زندگی رو " پر می کرد در حالیکه خودش می دونست هیچ وقت نمی تونه زندگی رو ول کنه حتی شده فقط به خاطر دخترش!
روزی که رفتم پیشش بلد نبودم سوزنو درست نخ کنم ولی ازش پرسیدم کی میتونم برای خودم مانتو بدوزم!؟
خندید و گفت می دونم وقتی یاد بگیری اولین مانتو رو بدوزی دیگه نمیای.فک می کرد خیلی طول می کشه تا به اون مرحله برسم.
آموزشش رو از دوخت دامن های ساده شروع کرد.چون اونموقع همه تمرکزم رو این کار بود خیلی سریع تر از چیزی که فک می کرد یاد می گرفتم و چیزی رو که یاد می گرفتم تحویلش می دادم.اونقد که تعجب کرد وقتی بعد از یک ماه و نیم مانتویی رو که می خواستم دوختم.
بعضی صبحا دو سه ساعت می رفتم پیشش و او در حین انجام دادن کاراش،وقت آزاد پیدا می کرد یه مدل جدیدو بهم آموزش می داد.
بقیه ی زمانو همینطور که مشغول برش و دوخت و دوز بود آهنگای گوشیشو پلی می کرد و برام حرف می زد.اونجا جز معدود جاهایی بود که من فقط گوش می دادم و نگاه می کردم.حرفی برای گفتن نداشتم ولی انگار او با زندگی پر فراز و نشیبش خیلی حرف برای گفتن داشت.
روزایی که نمی رفتم می گفت با اینکه زیاد حرف نمی زنی، نبودنت خیلی احساس میشه.
برام از هر دری می گفت.از عشق جوونیش،ازدواجش،مرگ همسری که خیلی ازش بزرگتر بود،دخترش،شعرهاش،کتابایی که خونده بود،کتابایی که چاپ کرده بود،آرزوهاش.من فقط گوش می دادم و گاهی تحسینش می کردم و او بیشتر برام حرف می زد.انگار سالها دنبال یکی می گشت که براش حرف بزنه و حالا که بهش رسیده بود می ترسید از دستش بده و حرفهای نگفته ای باقی بمونه.
یه روز برام از کتاب "یک عاشقانه آرام" گفت.گفتم کتابشو ندارم، می خرم و می خونم.وقتی رفت سفر،برام به عنوان سوغات "یک عاشقانه آرام" آورد که اولش نوشته بود:

+ با "دوموریه" هم نظرم،اونجا که می گه: "تجملات هیچ‌وقت جاذبه‌ای برایم نداشت، من چیزهای ساده را دوست دارم،کتاب‌ها را... تنهایی را...یا بودن با کسی که تو را میفهمد."

عشق ینی همین،داشتن کسی که تو رو می فهمه و کنارش احساس خوبی داری...جز این، مسخره بازیشونه،اسمش هرچی می خواد باشه ((:

  • میس واو

تو را گم می کنم هر روز و پیدا می کنم هرشب...

نصف شبی گوش جان بسپریم به نوای روح بخش "همایون شجریان"..."چه آتش ها"...بعدشم بخوابیم...(:

تو را گم می کنم هر روز و پیدا میکنم هر شب
بدینسان خوابها را با تو زیبا می کنم هر شب
تبی این کاه را چون کوه سنگین می کند آنگاه
چه آتشها که در این کوه برپا می کنم هر شب
مرا یک شب تحمل کن که تا باور کنی ای دوست 
چگونه با جنون خود مدارا می کنم هر شب
دلم فریاد می خواهد ولی در انزوای خویش
چه بی آزار با دیوار نجوا می کنم هر شب
کجا دنبال مفهومی برای عشق می گردی ؟
که من این واژه را تا صبح معنا می کنم هر شب

× شب خوش!

  • میس واو

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan