o.O

بعد مثلا من موندم این گوگل در مورد من چی فک کرده که طرف سرچ کرده "نمی تونم از پایان نامم دفاع کنم"، برداشته به وبلاگ من هدایتش کرده!؟!...(:

  • میس واو

همینقدر بی دلیل

من می توانم درک کنم وقتی طنین آخرین سوت قطار فضای ایستگاه را پر می کند،نیمکت خالی چگونه دلتنگ مسافر می شود یا دلواپسی غنچه را برای دوری باران، وقتی نقش رنگین کمان آرام آرام روی بوم آبی آسمان پدیدار می شود و نگاه نگران دخترک را در پس پرواز  آخرین قاصدک.
درک می کنم چرا که گاهی هوا،موسیقی،حتی عطر گل ها بی دلیل دلتنگم می کند.چیزی شبیه دلتنگی های غروب جمعه وقتی باران می بارد و همایون هوای گریه اش را سر می دهد.

  • میس واو

شُش یا آبشُش!مسئله این است...((:

تو همون نگاه اول پی بردم این بشر از نوابغ گمنامه روزگاره که فرصت بروز استعداداشو نداشته.امروز خدا رو شکر این فرصت براش فراهم شد.سر کلاس برگشته می گه اون دختره که چاقو زدن به آبشُشِش هنوز حالش بده(((:من دیگه حرفی ندارم!

  • میس واو

همینجوری

یه مدته تصمیم دارم خودمو بهتر بشناسم ولی روشش رو بلد نیستم.امروز گفتم بشینم رو کاغذ هرچی که از خودم می دونم بنویسم.همین جور که داشتم فکر می کردم به کلمه ی "بهانه" رسیدم و دیدم تاحالا تو هیچ کدوم از متنام ازش استفاده نکردم!یادم اومد تو کلاس قرار بود جدول بکشم،اسم بچه ها رو توش بنویسم.یکی از بچه ها می گفت اسم منو بنویس دورم جدول بکش!!!یه جورایی نوشتن منم بعضی وقتا اینجوریه!متنایی که اینجا می نویسم از سه حالت خارج نیست.یا بیان احساساتم تو یه شرایط خاصه، یا یه کلمه به گوشم می خوره ازش خوشم میاد و یه متن می نویسم که اون کلمه توش باشه یا از یه عکس خوشم میاد و با کلمه ها به تصویرش می کشم!

الان احساس می کنم قشنگ به تمام ابعاد شخصیتیم پی بردم

پ.ن:به زودی یه متن می نویسم که توش کلمه ی "بهانه" باشه!

  • میس واو

...

از وقتی کولرمونو سرویس کردیم هوا چنان فرح بخش شده که شرمنده کولرمون شدیم اصن یه وضی!بَه بَه!

  • میس واو

بی قید و شرط

دیروز روی صفحه ی سفید کاغذ نقاشی، با مداد آبی یک خورشید کشیدم و کنارش دو تکه ابر سبز.یک کلبه ی بنفش روی چمنزار نیلی زیر آسمان سبزم و دخترکی با موهای نارنجی و لبخندی سرخابی.
دیروز روی صفحه ی سفید کاغذ نقاشی، دنیا را جور دیگری کشیدم،بی هیچ قید و شرطی.خورشیدم آبی می تابید و ابرهایم سبز می بارید.نسیمِ صورتی ام چمنزار نیلی ام را چین می داد و دخترکم سرخابی می خندید.
امروز دختری با موهای مشکی و لبخندی به رنگ صورتی کمرنگ به دنیای نقاشی دیروز می خندد.دختری که خورشید دنیایش هر روز زرد می تاید و ابرهای آسمانش فقط آبی می بارد.

  • میس واو

از کمالات خود ما...!

یکی از سوالایی که من از کودکی باهاش درگیر بودم این بوده که ایا طبقه ی همکف همون طبقه ی اولِ یا خودش یه طبقه مستقل محسوب می شه!؟!
چند وقت پیش رفته بودم یه جا،باید می رفتم طبقه سوم.آسانسورم نداشت.همین طور چند طبقه رفتم بالا،تو یه طبقه از یه پسر خُل و چِل(!) پرسیدم طبقه سوم اینجاست!؟گفت نه طبقه بعدی!
بعله دیگه داشتم می گفتم منظره ی محوطه پایین از بالای پشت بوم چقد دل انگیز بود!!!(:

  • میس واو

از کمالات خواهر ما...!

خواهرم کلا تخصص زیادی تو سوتی دادن داره،اگه برای سوتی دادنم مدرک می دادن الان بدون اغراق کارشناسی ارشد رو شاخش بود!از بیرون میاد خونه تنها چیزایی که واسه تعریف کردن داره انبوهِ سوتی هاییِ که داده.
چند وقت پیش تعریف می کرد استادشون تو کلاس از همشون پرسیده که تا حالا حیوون خونگی داشتین یا نه؟خواهرمم رفته بوده بالای منبر و جو گیر داشته می گفته که بله ما یه زمانی چند تا جوجه داشتیم و این صوبتا.بعد استادش می گه خُب چی شدن؟خواهرم می گه هیچی دیگه فوت کردن!!!
بابام بهش می گفت فکر نمی کنی اگه می گفتی عمرشونو دادن به شما مودبانه تر بود!؟

  • میس واو

چرا چهار تا...!؟

گاهی وقتا هِی دو دو تا می کنی به این امید که شاید این بار بشه پنج با اینکه می دونی جواب چیه...جالب اینجاست کلی هم ناراحت میشی که آخه چرا!؟

  • میس واو

ت مثله توت

اون قدیم مَدیما که دخترخرداد تو دانشگاه مشغول تحصیل علم و این صوبتا بود گوشه و کنار دانشگاشون چندتا درخت توت داشت.هنوز اولین توتا در نیومده بود دانشجوها همچین از درخت آویزون می شدن که وقتی توتای درختای دیگه تازه رو فُرم میومدن بچه ها برگای درختای دانشگارم خورده بودن!(:
حالا که دخترخرداد از هرچی رنگ درس پذیرد فارغِ،همین صحنه رو گوشه و کنار شهر می بینه،کلی هم ذوق می کنه و یاد روزایی میوفته که شش هفت سالش بود.با همسن و سالاش می رفتن زیر درخت توتِ جلوی خونه پدربزرگش.دمپایی هاشونو پرت می کردن بالا تا توتا بریزه زمین و جمع کنن بخورن...

پ.ن:دیروز که گذری از جلوی استخر رد می شدیم،از همون درخت چندتا توت کال چیدیم خوردیم...(:

  • میس واو

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan