روزمرگی

یک.
بی شک کویر هیچ وقت خردادی چنین دل انگیز به خودش ندیده. همین چند روز پیش بود که می گفتم از خدا عجیبه اینهمه باهامون راه بیاد، اونم تو ماه رمضون؛ الان باید شر شر عرق می ریختیم.

این عکس آسمون امروز صبح، موقع رفتن به مدرسه ست:

به هر حال و به هر دلیل هوا فوق العاده ست. دیشب تا صبح نم نم بارون بارید. صبح که بیدار شدم برم مدرسه احساس می کردم می شه برای این هوا مرد! ولی از اونجایی که من یک برخیزنده از دنده چپ بودم دلم می خواست به زمین و زمان ناسزا بگم، تو ذهنم البته.
در این مواقع حرف نمی زنم اصولا.
همین موقع هاست که می گم بهشت و جهنم بیشتر از این که یه مکان باشن احتمالا وابسته به حالت روحی افرادن.
امروز پرونده این مدرسه بسته شد. دیگه نمی رم اینجا. لیستا رو دادم و آخرین روز مراقبتمم رفتم.

امتحان که تموم شد حافظ کوچیک تو کتابخونه رو برداشتم و گفتم فال بگیریم ببینیم چه خبر!؟
این فالم شد:

تو تفسیرش نوشته بود شما خداشناسید و این حرفا!
همکارم می خنده می گه ببین حافظم می گه خداشناسی.
آخه امروز در راستای برخاستن از دنده چپ و این حرفا، تو راه یه سری مسائل دینی و عقیدتی رو زیر سوال می بردم.
می گم باور نکن، خدا می خواد منو تو عمل انجام شده و رودربایستی بذاره!
برای همون همکارم که خندید هم یه فال گرفتم تو تفسیرش نوشته بود یه کم خداشناس باش!!
می گم تو که انقد خوبی دیگه چرا!؟((:
مدیر گفت حالا نوبته منه. به نیتش یه فال گرفتم نوشته بود چیزی رو می خوای که به صلاحت نیست. نخواه دیگه! منم با همون لحن توبیخانه براش خوندم و گفتم ای بابا نخواه!
گفت خیلی دقیق بود، فک کنم حال حافظ امروز خوشه.

برعکس من!


+ خواهر بعد از یکی دو ماه اومده خونه. اینقد ماجرا واسه تعریف کردن و حرف برای زدن داره که بهش گفتم از این به بعد دیر به دیر بیای مقتولت می کنم! سرمونو خورده |: تمام ماجراهای دو ماهو می خواد تو یه هفته تعریف کنه.

  • میس واو
سلام.. :)
چرا تو ذهن ماها از خدا یه عذاب کننده و توبیخ کننده ساختن واقعا...
ما همیشه میگیم بسم الله الرحمن الرحیم.. یعنی به نام خداوند بخشنده و مهربان.. :) پس اونطوری ها هم نیست..

مدرسه یعنی دیگه نمیرید کلا..؟ یا اینجایی که عکسشو گذاشتین دیگه نمیرین..؟

میگن خانم ها یه گوش شونده میخواهن هاا.. الان دیدم.. :)
علیک سلام(:
یه زمانی خدا بیشتر با صفت مهربونیش برام آشنا بود، بعدتر بیشتر با صفت منتقم.. نمی دونم، شاید اشتباه می کنم ولی این چیزیه که حس می کنم.

اینجایی که عکسشو گذاشتم دیگه نمی رم. شنبه هم اون یکی مدرسه رو برم دیگه می ره تا شهریور و امتحانای تجدیدی ها!

+ راست می گن. احتمالا خواهر ندارید(: خواهرا خیلی دوست دارن با برادراشون حرف بزنن، مخصوصا تا وقتی هردو مجردن و تو یه خونه. همینطور خانما با همسرشون(;
اون صفت منتقم رو برای شما ساختن... اینطوری نیست واقعا.. :) به حستون گوش ندین.. آدم واسه خودش میشینه فکر و خیال میکنه.. مثلا کلی از اتفاقا رو نسبت میده به خدا.. و اینکه این انتقام خداست.. ولی واقعا اینطور نی.. :)

اوهوم.. اصن حواسم به تموم شدن فصل مدرسه ها نبود.. :) دختر ها هم مگه تجدید میارن..؟ :) زیادن تعدادشون..؟

چرا دوتا خواهر بزرگتر از خودم دارم.. که البته ازدواج کردن.. خیلی وقت پیشاا شاید مقداری خواهر بزرگترم باهام حرف میزد.. البته اونم نه خیلی.. خب.. هردوشون درگیر درس و دانشگاه و اینا بودن.. بعدم هم مقداری کار.. و بعد هم ازدواج و...

خلاصه قسمت نشده گوش شونده باشیم.. ;)
درسته، خداوند اند لطافت، اند مهربونی و اند بخششه(:

درسته که دخترا باهوشن ولی جهت تنوع گاهی تجدید و حتی مشروطم میشن(:
فکر کنم از 120 تا دانش آموز حدودا شش هفتا از دانش آموزا درس منو تجدید شدن. ریاضی رو حدودا 50 نفر افتادن 😐 بقیه درسا رو هم در جریان نیستم.


من و برادرم دو تا دبیرستان کنار هم می رفتیم. چند تا از دبیرامونم باهم مشترک بودن. یادمه اون دوران خیلی باهم حرف می زدیم. اکثرا هم سر صحبت با مسخره کردن دبیرامون شروع می شد((: یادم نمیاد در مورد مسائل مهم و اساسی هم باهم حرف زدیم تا حالا یا نه. شاید چون نه من گوینده خوبیم و نه اون شنونده خوبی. ولی شخصا همیشه حسرت کسایی رو می خوردم که یه برادر همفکر و هم عقیده با خودشون دارن و می تونن زیاد در مورد هر مسئله ای باهم پچ پچ کنن(: مثه دوره ی دبیرستان خودمون.
الان که دیدم.. احساس کردم جمله ی اول کامنت قبلیمو بد گفتم.. منظورم این بود که یه جوری به ماها القا کردن که اگر بلایی چیزی یا بدبیاری داشتیم.. کار کارِ خداست.. :) ولی خب خدا قبل از اینکه بخواهد از باب خشونت باهامون برخورد کنه.. از باب مهربونیش باهامون برخورد میکنه.. :) و به قول شما اندشه.. :)

اهان پس بخاطر تنوع هست.. :)) آخ آخ پس شما از اون معلم هایی هستین که سخت میگیرن به دانش آموز ها.. چقد بد که 50 نفر ریاضی رو افتادن.. یه لحظه فک کردم دانشگاهه و درس نخودن ها و اینها.. ولی الان تو این سن.. بده که میوفتن.. :(

آره... منم شده حسرت بخورم.. ولی خب.. چه فایده.. :)

امیدوارم که یه شنونده خوب نصیبتون بشه.. شما هم دیگه به خودتون هی تلقین نکنید که گوینده ی خوبی نیستم و اینا ولاا نوشته هاتون رو که خیلی خوب می نویسین... البته شرطش اینه که ازدواجی بشین.. با توجه به اینکه گفته بودین من ازدواجی نیستم ولی عکسی هستم.. :))

اون اندشه رو رضا مارمولک می گفت نه من((:

سخت گیر نیستم کلی به موقعش جدی ام. اصولا دانش آموزای الان تو درس زبان و ریاضی خیلی مشکل دارن. شاید به خاطر تغییرات در نحوه آموزش و سیستم آموزشی باشه.

(((: هنوزم بیشتر عکسی ام((: فک کنم ژن ازدواجی بودن در من وجود نداره یا اگه هست نهفته ست(: یه جوری که یکی از اطرافیان ازدواج می کنه با خودم می گم چطوری بقیه اینقد راحت ازدواج می کنن!!!؟ در این حد برام تعجب آوره.
ولی داشتن یه شنونده خوب یکی از معیارای خوشبختی تو زندگیه. همسر آدم باشه که چه بهتر ولی نهایتا یه دوست خوبم میشه.
آهان آره.. :))

اوهوم.. آخه زمان ما یادمه ریاضی اینا شیرین و خوب بود.. :) امیدوارم که درساشونو درست بخونن.. :)

:)) عه تلقین نکنید.. :)) آره خب منم میگم مثلا چقد خوب انقد راحت ازدواج کردن.. ولی کلا به نظرم دخترها ازدواجی تر از پسرها هستن.. از نظر احساسات و.. :)

اوهوم واقعا آدم نیاز داره به یه شنونده... یه دوست قابل اطمینان.. نبود دیگه گاهی وقتا یه مشاوری چیزی.. که فقط حرفاتو بشنوه.. بدون قضاوت.. بدون اینکه آخرش به این نتیجه برسه تو خوبی یا بد.. :)
زمان ما خیلی چیزا شیرین بود ولی واسه بچه های الان اکثرا درس نه تنها شیرین نیست بلکه وقت تلف کردنه!!
خب اونوقت قراره وقتشونو به چه کار مهمی بگذرونن..؟ :)
گاهی وقتا فکر می کنم بچه های امروز از یه دنیای دیگه اومدن. خیلی چیزا نه تنها براشون ارزش نیست بلکه مسخره ست. حداقل بین جامعه کوچیکی که اطراف منه، می بینم شمار کمی از اونا مسئولیت پذیر و آینده نگرن. اونا خودشونو به هیچی مقید نمی دونن. بیشتر تو حال زندگی می کنن. براشون مهم نیست کاری که انجام می دن مهم یا ارزشمند باشه، بلکه اولویت براشون اینه که اون کارو دوست داشته باشن و ازش لذت ببرن.
به نظرم یه سری از اخلاقیاتشون خوبه ولی یه سری افتضاحه!
اوهوم...
به نظرم به تربیت و فضای خانواده ها خیلی بستگی داره..
حرفهاتون خیلی خوب و جالب بود..
ممنونم از به اشتراک گذاریشون.. :)

درسته ولی یه جورایی الان نقش خانواده کمرنگ تر از گذشته شده.
خواهش می کنم(:
اوهوم.. منم شنیده ام که تا سن 3-4 سالگی.. مسائل اساسی شکل میگیره.. من تو فامیلمون قشنگ میتونم تفاووت جو خونواده هایی که توش بچه کوچیکا دارن بزرگ میشن رو ببینم.. همین صفاتی که فرمودین توشون فرق داره.. :)

ولی خب.. کلا تاثیر دنیای مجازی و ماهواره روی پدر و مادرها و بچه ها از مسائلی هست که فکر کنم تو این دهه ی اخیر پررنگ تر شده.. بچه های راهنمایی الان خیلی هاشون گوشی و تبلت دارن و دسترسی کامل به شبکه های اجتماعی که بعضی هاشون مثل اینستا واقعا محیط خوبی ندارن.. در حالی که ماها سن اینا بودیم واقعا حتی کامپیوتر هم نداشتیم خیلی هامون و شاید تو کل فامیل یه مهندسی چیزی بود که اون یدونه داشت.. :)

ممنونم از توضیحات خوبتون :)
اره خب، زمان ما فرق داشت. الان خیلی چیزا شخصیت یه نفرو شکل می ده.
خواهش می کنم قابلی نداشت(:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan