ز غوغای جهان فارغ

خیلی وقته ننوشتم. فقط اومدم که گرد اینجا رو بگیرم..

یک.

می دونی، به نظر من بچه ها فیلسوفن. اونا از دیدن خیلی چیزا به وجد میان و شگفت زده میشن و برعکس خیلی چیزا براشون عادی جلوه می کنه در حالیکه همون چیزا خیلی از باورهای یه آدم بزرگو ممکنه زیر سوال ببره. خیلی چیزا براشون جدیده و پیش زمینه ی فکری خاصی در موردش ندارن. به دنیا از زاویه دیگه ای نگاه می کنن. شاید اگه بزرگترا فردی رو ببینن که مثلا پرواز می کنه متعجب بشن ولی یه بچه می تونه اونو یه تجربه ی عادی و در عین حال جالب بدونه. به نظرم به هر میزان که این خصوصیات در هر فرد باشه کودک درون اون فرد فعال تره و سرزنده تر.
گاهی وقتا گوشه و کنار اتاق چیزایی رو میبینم که پدرم گذاشته. چیزایی که براش جالبه و می دونه احتمالا منم از دیدنشون ذوق می کنم. چیزایی مثه یه لاک خیلی کوچیک که پشت یه برگ چسبیده و شاید واسه یه موجود نرم و کوچیک شبیه حلزون بوده.
یا یه برگ باز نشده و کوچیک نخل، مثه این

یا حتی یه مخروط کوچیک کاج:

اونا رو رو تخت یا میز می ذاره تا اگه اتفاقی دیدمشون چند لحظه غرق قشنگیشون بشم و یادم بره حالا دیگه اون دختر کوچولوی شیطونی نیستم که وقتی یه چیزی شگفت زدش می کرد دلش می خواست همه ی دنیا رو با خودش تو اون حس شریک کنه.

دو.

یه زمانی عاشق این بودم که آدما رو تحلیل کنم. مثلا وقتی از بازار برمی گشتم یا از یه مهمونی، سریع صفحه وبلاگمو باز کنم و در مورد آدمایی که دیدم، طرز فکر، شیوه برخورد و اخلاقشون بنویسم. قطعا این موضوع برمی گرده به اینکه من یه آدم شدیدا دیداری ام. الان کمتر حوصله ی این کارو دارم.

سه.

می گم همبرگر خونم پایین اومده! قرار می ذاریم بعد از افطار بریم همبرگر بخوریم. خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم. شاید دو ماه بشه. هر کدوم درگیر زندگی خودمون بودیم، اون درگیرتر!

سمانه می پرسه خب چه خبر!؟ تعریف کن ببینم آشناییتون به کجا رسید؟ می گه فعلا که همینجوری خوش می گذره، همه ی کافی شاپا و فست فودا و رستورانا رو یه دور رفتیم. بعدم اضافه می کنه اصن ازدواج چیه!؟ همینجوری خوبه بخدا! بعد با یه شوق و حالت اغراق آمیز می گه ولی دوستم دارررره ها! دوستم داره.

می خندم میگم نمی دونم چی تو ازدواج هست که عشقو می کشه! همین برد پیت و آنجلینا جولی! اینهمه بدون ازدواج عاشقانه زندگی کردن، تا ازدواج کردن طلاق گرفتن!!

می خندن می گن واقعا چرا!؟

می گه باور کنید به من باشه حاضرم صد سال تو همین مرحله آشنایی باشم!

می گم من دیگه طرفو کامل میشناسم تو حالا هی کشش بده.

می دونه من زیاد موافق روابط رو هوا و طولانی نیستم ولی فکر می کنه مهم اینه که طرف دوستش داااره!

بعضی وقتا به دوست داشتن فکر می کنم. به اینکه واقعا می دونم چیه و چه حسیه یا فقط بلدم تو چند تا جمله ی قشنگ و رو کاغذ خلاصش کنم!؟ به اینکه می تونم اینقدر مطمئن بگم کسی دوستم داره یا دچار تردید میشم!؟

خب خیلی به دوست داشتن و نیاز آدما به دوست داشته شدن فکر می کنم و هربار با خودم می گم مطمئنا نمود واقعی دوست داشتن، توجه به فرد و در اولویت قرار دادنه اونه وگرنه اینکه از روی نیاز، دلسوزی یا هر دلیل دیگه ای به یه نفر کشش پیدا کنی و بگی دوستش داری با معیارهای من برای دوست داشتن جور در نمیاد.

چهار.

فک می کردم می تونم برای خدا دلبری کنم! می تونم کاری کنم که دوستم داشته باشه. خواستم خودمو بهش نشون بدم. تلاش کردم هرکاری از دستم برمیاد انجام بدم. می گفتم فقط برای تو، ولی می دونستم دارم بیشتر برای خودم اینکارا رو می کنم. ندید یا اگر دید به روم نیاورد. بی تفاوت از کنارم گذشت..

پنج.

می خوام اردک بخرم، از این اردکا: 

که دوستش داشتم باشم و همینطور نازش کنم. شاید بیست بار این فیلمو دیدم و دلم خواسته یا جای اون اردکه باشم؛ ز غوغای جهان فارغ! یا جای اون آقاهه، با یه اردک کله نرم رو شونم!

  • میس واو
در مورد، مورد پنج که نظرمومو می دونی. اینجا نگم دیگه 😎
در مورد، مورد چهار دلبری هاتو خریده. از قبل این دلبری ها هم نگاهت می کرد. 
در مورد، مورد سه باید بگم انگار رسیدن خیال آدما رو راحت می کنه. ادما برای رسیدن می جنگن. ولی وقتی رسیدن یادشون میره از این به بعد باید دوتایی به هدفای بعدی برسن. انگار که ازدواج هدف نهایی این دنیاس. ازدواج تازه شروع یه مرحله ی جدیده که سخت تر هم هست. چون دیگه تنها بودن معنی نداره.  باید موندن با همراه زندگی و رسیدن به هدفای بعدی اونم دونفره رو یاد بگیریم. باید براش بجنگیم. 
اما مورد دوم از عوارض پیریه 😆
و در آخر!!! باید بگم بچه ها فوق العاده ن. یه وقتایی یه جوابایی میدن که صدتا آدم بزرگ هم بهش فکر نکرده بودن. +سعی کن همیشه همین اتفاقای کوچیکو ببینی و لذت ببری . چقدر از این کار بابات خوشم اومد. یادم باشه منم برا دخترم انجامش بدم 😊

آره می دونم تو هم عاشقشی😆
در مورد چهار مطمئن نیستم. بیشتر فک می کنم دوست داره محلم نذاره.
در مورد سه نادر ابراهیمی تو کتاب یک عاشقانه آرامش می گه رسیدن پله ی اول مناره ایه که بالای اون اذان عشقو می گن. ولی واسه خیلیا همین گذر از پله اول ینی تمام.
در مورد دوم بیشتر فک کنم عوارض بی حوصلگی باشه ها😉 
+ تقریبا عادت کردم از چیزای کوچیک ذوق کنم و لذت ببرم. چون اتفاق شگفت انگیزتر و بزرگتری هیچ وقت واسم پیش نیومده😑
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan