کی چی می دونه...!؟

این باجه یه مرزه. بین دنیاهای متفاوت. این سمت باجه تماشاگر دنیای آدمهایی هستی که سعی می کنن با نقاب یا بدون نقاب تا جایی که می تونن در قالب نقش هایی فرو برن که اونا رو به اهدافشون نزدیکتر می کنن.
از این سمت باجه فقط داستان هایی رو ثبت می کنی که معلوم نیست چقد از اونا حقیقت دارن و چقدشون دروغن و هرکس چقدر حق در بیان داستانی که تعریف می کنه داره.

اینور مرز که باشی می تونی به راحتی به قضاوت زندگی آدما بشینی. قضاوت هایی که هیچ پایه و اساسی ندارن جز ظاهر قضیه.
بعضی وقتا میرم کنارش پشت باجه میشینم و نظاره گر داستان زندگی آدمایی میشم که هربار مثه آب یخی که روی سر یه آدم خواب ریخته میشه و اونو میخکوب می کنه، منو از خواب غفلت قضاوت و ظاهربینی می پرونن. قضاوت هایی که اکثرا هم اشتباه از آب در میان ولی نکته های مهمی رو بهم یاداور میشن.
حقیقت اینه که ما خط پیوسته ای از زمان رو دنبال می کنیم؛ به سوی آینده.
هر لحظه ای که اونو سپری می کنیم رومون تاثیر می ذاره؛ حتی کوچکترین بازه های زمان. تک تک ما گذشته ای داریم که حال و آیندمونو تحت تاثیر قرار می ده. سرگذشت هایی که بعضا فقط خودمون ازشون خبر داریم.
در این بین، هرکس ممکنه در نقطه ای از این خط به زندگی ما وارد بشه یا باهامون برخورد کنه، بدون اینکه از گذشتمون خبری داشته باشه. خیلی باید خوش شانس باشیم که آدمایی که وارد زندگیمون میشن داستان زندگیمونو از لحظه ای که وارد اون شدن قضاوت نکنن.

پشت باجه که میشینم یاد می گیرم دلم برای پیرزنی که به ظاهر اومده برای زنده کردن پول ارث شوهرش نسوزه، وقتی پشت ظاهر داستانش جریان ها و پشت پرده های زیادی هست که از بعضیاش باخبرم و از خیلی هاش بی خبر.
یا از مرد لاغر اندامی که به ظاهر بی سواده و می گه سه روزه از زندان آزاد شده متنفر نشم بدون اینکه بدونم دلیلش چیه و چرا کارش به اینجا کشیده و هزاران داستان دیگه که هرکدوم با دیگری فرق می کنه.

سوالی که برام پیش میاد اینه که آیا اگر هرکدوم از ما از گذشته ی دیگری و لحظه هایی که سپری کرده خبر داشت، باز هم به همین شکل به زندگی دیگران نگاه می کرد!؟ باز هم به خودش اجازه ی قضاوت کردن می داد!؟ آیا در شیوه ی برخوردش با دیگران تغییری ایجاد می کرد!؟
مثلا اگه می دونستیم مردی که امروز تو خیابون سر کوچیکترین مسئله سرشو از پنجره بیرون آورد و فریاد زد، چطور داره با دغدغه ی فرزند سرطانیش دست و پنجه نرم می کنه، آیا بازم راغب بودیم بزنه کنار تا حقشو کف دستش بذاریم!؟
آیا اگه می دونستم همکاری که چشمشو رو خیلی از حقایق می بنده و سکوت می کنه، همسر معتادی داره و بیش از هرکس به کارش احتیاج داره و باید با چنگ و دندون اونو حفظ کنه، بازم تو خیالم برچسب ترسو بهش می زدم!؟

آیا اگر از گذشته ی همدیگه و اونچه بر هم گذشته آگاه بودیم، قدری منصفانه تر باهم رفتار نمی کردیم!؟

  • میس واو
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan