سی سالگی

دروغ چرا!؟ وقتی بیست سالم بود هیچ وقت زندگیمو برای ده سال آینده اینجوری تصور نمی کردم. امروز که سمانه ازم خواست برای تولد سی سالگیش یه متن بنویسم ازش پرسیدم سی سالگی به همون ترسناکیه که می گن!؟
گفت اسمش ترسناکه.
ازم خواست یه متن براش بنویسم که براش موندگار بشه. گفت فقط یکبار سی سالش میشه و این براش خیلی مهمه!!
***
شاید سه ساله بودم، بی هیچ تصوری از سی سالگی. هنوز بین رنگ های قهوه ای و نارنجی جعبه ی مداد رنگی هایم مردد. تردید اینکه آسمان سبز است یا بنفش!؟ آبی رنگ دامن چین چین مادر است یا دریا!؟ قرمز رنگ لبخند پدر یا گلهای شمعدانی گلدان کنار پنجره!؟
دنیای آن روزهایم را شکل آرزوهایم نقاشی می کردم. با یک جعبه ی مداد رنگی 6 رنگ. خورشید آسمانم سبز می تابید، خانه ی صورتی ام میان انبوه درختان آبی خوش می درخشید؛ بی آنکه آسمان زمین بیاید یا آب از آب تکان بخورد.
آن روزها سی سالگی قرن ها از من دور بود، او که امروز، آرام و بی هیچ هیاهو مرا در آغوش خود گرفت. امروز من نه آن کودک سه ساله ام که به دنبال کشف دنیا گام های کوچک برمی داشت و همه چیز را به بازی می گرفت، نه آن دخترک جوان که خیال می بافت و غرق رویاهایش روزگار را به سخره.
من امروز دختر سی ساله ای هستم که هرآنچه از رویا می توانست بافت و بر تنش کرد و هر آنچه از زندگی می توانست خواست و  به دنبالش رفت.

و این لحظه روی مرز دو دنیا ایستاده است. آنچه پشت سر گذاشته ام مرا نه آنچنان غمگین می کند که سنگینی حسرت آنچه خواستم و نشد را بر دلم حس کنم و نه آنچنان شاد که از بالا رفتن عدد سنم هراس به دل راه دهم.
من هنوز مسافرم، مسافری که حالا می داند چگونه باید نقشه ی زندگی را بخواند و برای سفر چه با خود توشه بردارد. مسافری که آرامتر گام بر می دارد تا مسیر راه را قشنگتر ببیند و از ثانیه ها بیشتر لذت ببرد. مسافری که می داند هدف مقصد نیست..لحظه هایی ست که کنار کسانی که دوستشان دارد و دوستش دارند سپری می شود.
آسمان امروز زندگی ام آبی تر از تمام رنگهای آبی جعبه های مداد رنگی است. خورشیدش طلایی ترین و قلبم، قلبم سرخ تر از درخشانترین یاقوتها و تپنده تر از تپنده ترین قلب ها..
***
+ این سومین متنیه که اختصاصی برای سمانه می نویسم. دختری که بهتر از هرکس دیگه ای می دونه چطوری باید باهام کنار بیاد. پیش او بیش از هرکسی شبیه خودمم.

++ بعضی وقتا یه چیزایی از نظر دیگران خیلی عجیبه ولی برای خودت از بس تکرار شده، عادی جلوه می کنه هرچند عجیب باشه!

  • میس واو
اولش تعجب کردم از سی سالگی سمانه. فک می کردم هم سن خودمون باشه.
بعد که یواش یواش متنو خوندم و اومدم پایین یه حس خوبی داشت. یه جورایی دنیایی که همیشه تو خیالاتم بهش فکر می کردم عوض شد.
می دونی حس کردم دلم نمی خواد بجنگم برای چیزایی که دلم می خوادشون. انگار خسته ام از همه ی این لجبازی ها و دوییدن ها. زندگی همین لذت بردن های ساده س. دلم خواست بشینم یه گوشه ی دنج تو خونه و چیپس بخورم با شیرکاکائو. یه کتابم بغل دستم باشه و به زور یه صفحه ازش بخونم و به این فکر کنم که وای غذام دیر شد. پاشم یه چیزی برا ناهار درست کنم. بعد برم به گلا آب بدم. 
شاید تو سی سالگی تصمیم گرفتم یه خانم خونه دار باشم و از رسیدگی به خونه و زندگی کلی کیف کنم. شاید اون موقع دیگه دلم نخواد تنها برم سفر یا با یه همراه پایه ایرانگردی کنم.
نمی دونم تا اون موقع دنیام چه شکلیه. ولی الان از فکر کردن به دنیاهای مختلف حس خوبی گرفتم.
از طرف من بهش تبریک بگو 😊🌹
سمانه بزرگمونه! متولد بهمن 66 ئه. ولی بهش نمیاد.
به نظر من 30 سالگی مرز تغییره. زمانی که دیگه نه دنبال خیالات دور و درازی نه رویاهای دخترونه. آدم عاقل تر فکر می کنه و منطقی تر زندگی. متین و آروم میشه. نمی دونم ولی به نظرم اونور سی سالگی با اینورش خیلی متفاوته.

+ حتما😍 البته 27 ام تولدشه.
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan