رویداد هفته

یک. شما چطوری خرید می کنین!؟

برای اولین بار رفتم سبزی بخرم. سبزی فروشه یه آقای سیبیل کلفت بود. می گم به جز این فلفلا دیگه فلفل ندارین!؟ یه نگاهی به فلفلا می کنه می گه چشونه مگه!؟ می گم یه جورین، قشنگ نیستن!! می گه همینا رو داریم دیگه.
می گم پیازچه چی!؟ دارین!؟ می گه آره، بعد یه دسته پیازچه میاره می گه ببین قشنگن!؟ دوستشون داری!؟ |:
بی نزاکت!
تازه بدون اینکه حواسش باشه یه پیازچه از دستش افتاد زمین. می گم یه پیازچه از دستتون افتاد. رو زمینو می گرده پیداش نمی کنه. اشاره می کنم می گم اونجاست کنار کرفسا! می گرده خم میشه بر می دارش می گه منو ببین عین دیوونه ها چطوری به حرفت گوش می دم!!

دو. با مدیر و همکارا تو برف و بوران رفتیم بهشت. گفتم بریم بستنی بخوریم. یه بستنی قیفی دستم، یه بسته پفک بزرگ اون دستم، موبایل بین آرنج و پهلوم، یه موبایلم می دادم به صاحب مغازه که ازمون عکس بگیره!
بستنیم سر و ته افتاد وسط مغازه |:
حالا من هی عذرخواهی کنم، پیرمرد مهربون صاحب مغازه بستنی رو از کف زمین جمع کنه! آخرشم یه بستنی دیگه بهم داد، هرچی اصرار کردم پولشو بگیره نگرفت، گفت برو عموجان! فقط برو تا مغازمو کن فیکون نکردی((:
گویا در من کودکیست که هرچی بزرگتر میشم اون بچه تر میشه!


سه. پیرو نظرسنجی باحال بچه ها و کنجکاوی بقیه دبیرا نسبت به نظر بچه ها در مورد خودشون، مدیر گفت یه نظرسنجی کلی درست کن، بدیم به بچه ها ببرن خونه پر کنن بیارن. اینم فرم: ( البته دو صفحه ست. فقط متن بالاش!!)


چهار. دیدم حوصله مامانم سر رفته. گفتم واسه عوض شدن حال و هواش بره تهران پیش خواهرم که تو خوابگاه تنهاست و هم اتاقیاش امتحاناشون تموم شده رفتن شهراشون.
یه هفته ست تهرانه.
مثلا رفته روحیه ش عوض شه. سر خورده پاش ورم کرده و چون خواهرم امتحان داره اکثرا تنها می ره بیرون، یه دوری می زنه میاد. دیشب می گه اینجا کجاست دیگه |: فک کنم بدتر روحیه ش خسته تر شد.
ینی بهشتم بری یه همراه خوب نداشته باشی گویا در جهنمی.

پنج. سه ساله با این مدیر همکارم. می گه باورت میشه هیچ وقت فکر نمی کردم تو خونه دست به سیاه و سفید بزنی!؟
می گم چرا خب!؟
می گه چون به نظر خیلی خوش گذرونی!
می گم مگه منافاتی داره اینا باهم!؟
مامانا همیشه باید افسرده و خونه نشین و از خودگذشته باشن!؟
کی گفته اینو!؟

اتفاقا مامانا باید به خودشون برسن، دنبال تفریحاتشون باشن، هر ازگاهی تنهایی با دوستاشون برن گردش. یه مامان شاد خیلی بهتر از یه مامان از خودگذشته ولی غمگینه.

البته من که شبه مامانم(:

  • میس واو
دقیقاا یعنی آدم جرات نمیکنه یه نگاهی به جنسی که میخواهد بخره بندازه !!! یا نظری چیزی بده.. ملت اعصاب ندارن.. من هر مغازه ای برم و طرف بد برخورد کنه.. دیگه از لیستم خطش میزنم.. مگه اینکه جنس خوبی چیزی داشته باشه و ایناا... مثلا من عادت دارم تاریخ اینا نگاه میکنم.. بخصوص جاهایی که سابقه خریدن جنس بسیار تاریخ گذشته وجود داشته :| اونوقت تا داری نگاه میکنی.. یارو میگه آقا تاریخ داره.. آره داره دیگه.. مثلا تولیدش 1 سال پیش بوده.. 1 هفته مونده به انقضاش.. بعد میگه تاریخ داره.. واقعا هم طرف شما آدم بی ادبی بوده.. :(

بستی.. سر و ته.. وسط مغازه.. :))
ولی دمش گرم آدم با مرامی بوده... :)

بچه ها نوشته بودن بدی ها و خوبی هاا.. اونا جالب بود :)) بعد فونتتونم بگذارید B Nazanin که متنش قشنگ تر باشه ;) ولی به نظرم محل نوشتن نظرات کم بوود.. هیچ خنده ای هم به لب کسی نیست :))

ای بابا.. بنده خدا مادرتون.. :( ان شاء الله زودتر بهبود پیدا کنند... تهران واقعا بعضی وقتا رو مخه.. :(

من خیلی از طرز فکرای اینجوری ناراحت میشم.. مثلا بعد یه سال یدونه کفش خوب میخری.. همه فک میکنن الان دیگه داری پول پارو میکنی که اینو خریدی !! یا مثلا یه فست فودی چیزی میری.. همه میگن بابا تو وضعت خوبه و خوش به حالت و مجرد و بی درد و :||||.. آخه چرااا.. اتفاقا خوبه تحت تاثیر اینجور حرفا نیستید و سعی میکنید اونطور که میدونید خوبه زندگی کنید.. :)
یکی از همکارام بنده خدا هر وقت میره مسافرتی جایی.. اصلا نمیگه.. فقط به من میگه با صدجور قسم اینا که به کسی نگو.. میترسه هی کسی حرف بهش بزنه و..

به نظرم خیلی وقتا پدرمادرا در حق خودشون بدی میکنن.. خودشونو کللی سختی میدن که مثلا فلان امکان رو فراهم کنن برای فرزندشون.. باشه.. دمشون گرم.. ولی خب اشکالی هم نداره در کنارش کمی به فکر خودشونم باشن.. :)
+ خدا رو شکر من تو این زمینه ها مشکلی ندارم. از چیزی خوشم نیاد انتخابش نمی کنم. البته من بیشتر به ظاهر قضیه نگاه می کنم. مثلا با پدرم می رم هایپر، هرچی قشنگتر و خوشبو تره برمی دارم(: واسه همین پدرم ترجیح می ده منو نبره!(:
روی میوه و سبزیجاتم همینطور. باید همه چی سالم و خوش آب و رنگ باشه.

+جا بیشتر می ذاشتم تعداد صفحه ها زیاد میشد. مدیر گفت تو دو صفحه جمع و جورش کن! ولی در مورد جدا کردن خوبی ها و بدی ها ترتیب اثر می دم(;

+ ممنون

+ اگه بخوام تو این زمینه ها به حرف بقیه اهمیت بدم می شم مثه خودشون. به من خیلی می گن چقد می ری سفر، چقد بیرون غذا می خوری، چقد.. بازم حاضرم پولامو خرج سفر و کارایی بکنم که ازشون لذت می برم.

+ به نظرم اشتباه می کنن. خیلی راحت میشه هم دنبال علایق خودشون باشن، هم به زندگی برسن. اگه اینقد بچه هاشونو به خودشون وابسته نکنن و مستقل بار بیارنشون..
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan