سه روز در یک پست

سه روزه، آخر شباش میخوام روزنوشتای اون روزو بنویسم ولی از خستگی بی هوش میشم |: کدوم کوهو می کنم معلوم نیست!!

یک. هجدهم دی ماه تولد خاله دومی بود. پروژه شام تولدو براش اجرا کردیم؛ به این صورت که با خاله کوچیکه و پسرخاله ها شام خودمونو مهمونش کردیم، در یک رستوران سنتی[ خنده شیطانی!]

وسط ماجرا واسه خاله کوچیکه یه sms اومد مبنی بر پرداخت سود سهام عدالت، به مبلغ 24 تومن!!

فقط پول سوپامون از سود سهامی که با منت، بعد از مدت طولانی و گداوار واریز کردن، بیشتر شد. کاسه ای 5 تومن حساب کن! ممنون دوستان!

دو. دور تا دور به پشتی تکیه داده بودن. دست بعضی هاشون به شکل نیایش بالا بود. بعضی ها ریز و یواشکی آتیش می سوزوندن. بعضیا حواسشون به مربیشون بود. بعضیا به من نگاه می کردن که بعد از زیارت، کنار در، نزدیکشون نشسته بودم و بعد از هر دعایی که مربیشون می کرد و ازشون می خواست " آمین" بگن، همراهشون آمین می گفتم. 

مربیشون براشون دعای توسل می خوند و بین بندهاش بلند دعا می کرد:

برای اینکه داداش کوچولوی هادی به سلامتی به دنیا بیاد و خدا به خانم مدیر یه نی نی سالم بده.

برای اینکه خدا اون حاجتایی رو که تو دل هر کسیه و ممکن نخواد دیگران بدونن برآورده کنه.

برای آزادی زندانی های بی گناه.

برای ادای قرض مقروضا.

مربی می گفت دعا کنین و پسرک می پرسید خانم کی میریم پس؟

مطمئن بودم هیچکدوم حتی نمی دونن چیزی که مربیشون می خونه چیه!؟ نمی دونن زندانی بی گناه کیه!؟ آدم مقروض چه شکلیه!؟

ولی فضای قشنگی با دایره نیایششون تو امامزاده درست کرده بودن. یه جوری که هرکی می دیدشون دلش می خواست یه حلقه از زنجیرشون بشه و تو آمین گفتناشون شریک؛ به این امید که آمینش بین آمینای پاک بچه ها برسه تا خود خدا!

وقتی مربیشون آخرین دعا رو خوند و بهشون اجازه داد برن کفشاشونو بپوشن، انگار حکم آزادیشون امضا شده بود. بدو بدو رفتن سمت در و شروع کردن به کفش پوشیدن. به نظرم مسیر رفت و برگشتو بیشتر دوست داشتن، که می تونستن بیشتر ورجه وورجه کنن.

و خداوند کودکان را پاک و بی ریا آفرید.

خدایا! تشکر..

سه. هیشکی به اندازه عروسک اتوبوس سواریو دوست نداره. وقتی سوار اتوبوس میشه انگار آپولو سوار شده! الکی سوار اتوبوس شرکت واحد میشیم و شهرو دور میزنیم.

  • میس واو
من که می خوام پول سهام عدالتمو سرمایه گذاری کنم. با سود اولین ماهش ماشین بخرم 😎
من هنوز چشمم دنبال اون اتوبوس دو طبقه هاس. چرا نیستن دیگه؟
منم تصمیم دارم با سودم سفر دور اروپامو شروع کنم😆
من یادمه چهار، پنج سالم بود میومدیم تهران خونه خالم می دیدمشون. نمی دونم چرا چیزی که از تهران اون زمان تو ذهنمه کهنگی و عقب موندگیه|:
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

گاه نوشت های صورتی من!

اینجا دختری می نویسد که نمی داند...
♢ خوب است با عادت های بد، یا بد است با عادت های خوب.
♢ آرام است، بعضی وقت ها شلوغ، یا شلوغ است بعضی وقت ها آرام.
♢ شاد است، بعضی وقت ها غمگین، یا غمگین است بعضی وقت ها شاد.
♢ شجاع است، بعضی وقت ها ترسو، یا ترسو است بعضی وقت ها شجاع.
♢ عاشق است، بعضی وقت ها فارغ، یا فارغ است بعضی وقت ها عاشق.
اینجا دختری معمولی از لحظه ها و افکارش می نویسد.

♤ به منظور دنبال شدن، نوشته هامو دنبال نکنید. دنبال کردن نوشته های هرکس کاملا سلیقه ایه.
آرشیو مطالب
Designed By Erfan Powered by Bayan